تبليغاتX
دیوار نوشته های یک زندانی - قهرمان
دیوارنوشته های زندانی سلول 24
من نیز چو خورشید دلم زنده به عشق است

راه دل خود را نتوانم که نپویم

هر صبح، در آیینه ی جادویی خورشید

چون می نگرم او همه من ،من همه اویم!»فریدون مشیری

  در رختخواب تکانی می خورم

از خودم بیزارم

بار دیگر با خود فکر می کنم که به من ربطی ندارد

اسب درونم بیقرار شده،

آرام نمی گیرد،من چه کنم . . .

از خودم بیزارم

یاد حرفهای امروزم می افتم :

با دوستانم ،در کلاس و سرویس مدرسه(که واقعاً ،به قول یکی از دوستانم: این محافل دوستانه ی کوچک، همان مجلس بزرگ فردا را می سازد)

دستم را بلند کردم و گفتم مگر نه این است که هر ملتی به قهرمان نیاز دارد

ما همه قهرمان پروریم چون عقده های برآورده نشده ی خود را در وجود این ستارگان می بینیم

حرفهایم را بار دیگر مرور می کنم

در تخت غلتی دیگر می زنم

چرا؟

چراها هجوم می آورند . . .

گالیله را هنگامی که به دادگاه بردند تا متن استغفار نامه را بخواند، شاگردانش همه منتظر بودند که

این استاد قهرمان با سربلندی استغفار نامه را نخوانده و با قدرت نظر خود را بار دیگر فریاد زند

زمین گرد است!

اما نه ،قهرمان به زمین می خورد،

استغفار نامه را شروع می کند

.

.

.

تمام شد!

از دادگاه بیرون آمده

یکی از شاگردانش جلو می آید به صورت قهرمان خود سیلی می زند

شاگرد با ناراحتی و بغض می گوید

بدبخت ملّتی که قهرمان خود را از دست دهد

گالیله شرمسارانه زمین را نگاه می کند،استاد،قهرمان(؟) ، آرام با شاگردانش می گوید:

بد بخت ملتی که به قهرمان نیاز داشته باشد!

.

.

.

این جمله چه زیبا تمام حرف های من را در خود خلاصه نمود،این را فقط دوستانم می فهمند

حالا این شعر بهتر معنا می دهد:

« من نیز چو خورشید دلم زنده به عشق است

راه دل خود را نتوانم که نپویم

هر صبح، در آیینه ی جادویی خورشید

چون می نگرم او همه من ،من همه اویم!»

معنی داد نه

به تو خنديدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب رادزديدی
پدرم از پی تو تند دويد
و نمی دانستی
باغبان
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا که با خنده خود
پاسخ عشق تو را ، خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليک
لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاک ...
دل من گفت برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گريه تلخ تو را
ومن رفتم
وهنوز
سال هاست که در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض نگاه تو ، تکرار کنان
می دهد آزارم
و من انديشه کنان ، غرق اين پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت ؟

(این از وبلاک قدیم من است!)

 

 


*
لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 11:35 توسط افشین حیدری