تبليغاتX
دیوار نوشته های یک زندانی - وقتی که به سرم می زند موضوع کم می آورم...
دیوارنوشته های زندانی سلول 24

بسم الله الرحمن الرحیم

1-      فایده ای نداشت واقعا انگار! این بار که من نثر نوشتم ،هیچ کس استقبال نکرد، فکر کردم اگر سیاسی بنویسم انگار به آرامگاه اجدادم خندیده ام، اگر انتقاد باشد ،کسی حال خواندش را ندارد ،و اگر هم مانند آن حج نامه ی قبل ... که دیگر هیچ! حداقل شعر می نویسم که انتقاد کنید!

خیلی بزرگ شده ام ،این دل،تصمیم کبری گرفته است

نامه ی تو را خواندم،این دل،انگار دردبی درمان گرفته است

خواهرم میگفت دردبی درمان بگیری ولی نگفت که /آن هم/ان عشق است

یک دلم در ایران است و دل دیگر . . .تصمیم سفر گرفته است

یادگرفته ام سر/گیجه ام که می رود قهوه میخورم من مرگ

خیلی حال میدهد این قهوه،وای!بازهم حس فرنگی بودنم گرفته است

صبح تا شب برای خودم کلی کلاس میگذارم،خیلی حال می دهد

انگار که یک شوق صورتی جلوی شرمگاهم را گرفته است

ول می کنم صدایم را آآآ...ی!چقدر خوش صدا شده ام

-"چی میگی؟دیگه نخون!" نشد!انگارصدایم امروز گرفته است

حرف های گنده ی فلسفی می زنم ،مارکز می خوانم،سلو می زنم

در کتابی توشته که هی باید بگویم آقای حیدری !انگار کارتان حسابی گرفته است!

وبلاگ می نویسم ،شعر می گویم ،سیگار...نه !نمی کشم!

دیگر مغزم قد نمی دهد ،ساعت دو است من خوابم گرفته است

 

2-چند وقت پیش در یک وبلاگ دور افتاده ای(!) این مطلب را خواندم جالب بود برای شماها می گذارم ،اگر از همان ها باشید که روی کتاب فارسی سوم دبستانتان ،3تا عکس گل بین کتابی روی جلد گذاشته بودند ،و از آن ها نباشید که با بخوانیم و بنویسیم ،خواندن و نوشتن را یاد گرفته اند!

سگ واق واق مي كرد

گاو ما ما می کرد ....

 و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل ميزند.

موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود هد اند شولدرز مي زند.ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.

براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله  درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.

اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.

او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد

او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.

او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.

3-می دانم زیاد حال حرفم را ندارید ،یک شعر می گذارم و دیگر تمام!

 

همسایه خوابش نمی برد ،من دعوت شده ام به یک مهمانی زوری

"دلنگ دولونگ ،عاشقتم ،تو که بی وفا نبودی!"

چه کار کنم؟ ای وای! انگار سرسام گرفته ام

یا آن پسر مرض دارد و یا من اینسومونیا گرفته ام

فردا هزار کار دارم ،مثلثات ،تنیس و زبان...

انگار قصد خواب ندارد! ای زهر مار!درد بی درمان!

عقلت کم شده است؟مگر شیدا شده ای؟؟

با زهم صدای ضبط "تو که بی وفا نبودی!"

ساعت دوازده و نیم شد و من هنوز نخوابیدم

یاد دیشب بخیر،من خواب هفت پادشاه دیدم

بی وفا بودن؟نبودن؟یاس فلسفی گرفته ام

چقدر مهربانم،چقدر صبر دارم،.واقعا که فرشته ام!

نمی دانم چه کار کنم، .واقعا کم آورده ام

کامپیوترم روشن می کنم،وبلاگ را می آورم

زندانی سلول 24،ا.ح ،فقط شش نظر؟

بی خیالش می شوم،صفحه ی بعد،خانمی زیبا ،با مویی تا کمر...

سایت باز نمی شود انگار این هم فیلتر شده است!

طولی نمی کشد خوشحالیم!راست می گوید رفیقمان یارمان بی وفا شده است...

.

.

.

می روم در خانه شان! "سلام!" "اِ! فرزاد ،تنها بودی؟"

و بعد می خوانیم تا صبح برای یار!"تو که بی وفا نبوووووی!"

4- سعی می کنم جدیدا کار قالب دارد حرف بزنم! لطفا انتقاد بکنید! نیاز دارم!

 


*
لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 8 شهریور1386ساعت 10:12 توسط افشین حیدری