بسم الله الرحمن الرحیم
2و 8تیر – سال 1386
در مدینه راه می روم .تنهای تنها و نه با پدر و نه برادر و نه هیچ کس دیگر .نماز صبح تمام شد. از روضه ی رضوان می گذرم ،نگاهی به در خانه ی فاطمه می اندازم و در شلوغی آسمانی بین الحرمین خود را گم می کنم...
****
دیشب اصلا نخوابیدم ، و فقط دور خانه ات چرخیده ام .نماز صبح را میخوانی ،این مردم انگار خواب ندارند و من هم ،انگار...
بی اختیار چشم به خانه ات می دوزم ،آتشی در درونم شعله می کشد. چشم بر نمی دارم ولی بلند می شوم...
****
از پله های بقیع بالا می روم ،شنیده ام که زیارت فقط معرفت می خواهد ،می خندم بی اختیار ،چه با معرفتند این دوستان دور قبور ائمه . بالا می روم از در وارد می شوم ،هوا هنوز تاریک است و می دوم به سمت پنجره های بقیع.هنوز شلوغ نشده ،این جا نیازی به روضه خوان نیست ،اما پشت سرم یک آذری زبان با سوز می خواند...
****
بلند می شوم و به سمت خانه ی خدا می روم ،یک دور داخل جمعیت می زنم تا با آن ها همراه شوم. و چه میهمانی با شکوهی ،تشنه ات بشود با نگاهی سیراب می شوی ،و بازهم اگر نگاه کنی تشنه تر می شوی. عشقها میان خدا و بنده اش رد و بدل می شود این جا خود بهشت است. از صدای الله اکبر مردم می فهمی که به حجر نزدیک هستی ،چشمت به دنبال چراغ سبز می گردد ،پیدایش می کنی
****
می خواند و چه زیبا هم می خواند .زبانش را نمی فهمی ولی انگار دارد از زبان تو سخن می گوید. خواه نا خواه و اگر نخواهی ،گونه هایت تر می شود.دیگر غرورت را زیر پا می گذاری ،انگار نه انگار که نوجوانی و غرورت بی پایان ،اصلا جلوی آن سنگ ها،غرور مسخره ترین چیز عالم می شود در نظرت ،پس دلت را با چشمانت را هماهنگ می کنی ،حالا این بغض توست که روانه می شود ،خوشحالی و غمگین .این مدینه چه بوی غربت آشنا و دلپذیری دارد...
****
الله اکبر...و خدا خیلی بزرگ تر است ،خدا بزرگ است...چه مفهوم آشنایی ،اما اینجاست که درکش می کنی ،کلماتی که تکرار می شوند و بعد از هر بار تکرار ،بار بعد زیبا ترند ،انگار کلیشه را نمی شناسند.الله اکبر..دور اول طواف شروع می شود ،دعای طواف دستت است ،دلت به خواندنش نمی رود ،انگار می خواهی خودت دعا بخوانی ،نمی دانی چه بخوانی که جواب شورت را بدهد فرج ،و یا تکه هایی از کمیل...الهی! انت القوی و انا الضعیف ،و هل یرحم الضعیف الا القوی...ای خدا! توی قوی هستی و من ضعیف ،و چه کسی به جز قوی به ضعیف رحم می کند ...جملاتی که قواعد را در هم می شکندد ...سوالی هستند اما علامت سوال ندارند ،این ها درخواستند ،تو برای گدایی آمده ایی..
****
خورشید آرام آرام بالا می آید از پشت قبور ائمه . دیوانه ای و دیوانه تر می شوی . نمی دانی به کدام سنگ نگاه کنی ...صدای روحانی ای از یک کاروان به گوش می رسید :...آن قبرها اولیش از عموی پیامبر است،بعدی ازآن حسن وسجاد و باقر و صادق ... آن سنگ ها چه شکوهی دارد ،آن جا ام البنین است ،امامان هم اینجایند ،زنان و عموی پیامبر ،محمد هم پشت سرت ،دلت برای فاطمه تنگ می شود...
****
می بینی در خانه ی خدا را ،ملزم را ،همان جا که کعبه برای فاطمه گشوده شد ،همان جا که علی بیرون آمد ،حجر اسماعیل را ،مقام ابراهیم و حجر الاسود را ،همه این جا بهشتنید ،پس با ادب راه می روی مبادا که مهدی نگاهت کند و تو حواست نباشد. ..
****
به آن چند سنگ می نگری ،انگار تمام شکوه عالم را در این جا به یک باره نشانت می دهند ،قلبت نمیداند بایستد یا تندتر بزنی ،چه شکوهی !یاد گنبد امامت در مشهد می افتی ،دلت تا آن جا می رود و بر می گردد به همین چند تخته سنگ با شکوه...
****
گرما هم انگار مفهمومی ندارد ،خورشید دیگر چیست؟ تو اینجایی و خدایت در روبه رو ،دیگر چه چیز اهمیت دارد؟دور دوم و سوم و چهارم ،دور پنجم که می رسد احساس گناه می کنی ،یعنی فقط دو دور دیگر مانده است؟
****
می گویند که رضا غریب است ،اما چرا با این همه زوارش با زهم دم از غربت می زنند برایش؟مردی جوابت را می دهد : مدینه وطن شیعه است ،روزی که خواستی خداحافظی کنی ،می فهمی که از وطن جدا شدن ،یعنی چه ...راست می گفت! در مدینه که هستی ،انگار که در وطنت راه می روی ،و انگار که در خانه ی اصلیت هستی ،اما چگونه دل را از مدینه بیرون ببرم؟روز خداحافظی همه ی چشم ها گریان تر است ،می خواهند از وطنشان دور شوند ،دلت برای همه شان می سوزد و بد هم می سوزد...
****
آرام آرام از کعبه جدا می شوی ،این دور آخرت است ،طوافت را که تمام کردی به پشت حجر می روی ،تا دو رکعت نماز بخوانی،نماز طواف ...خواندی ،تمام شد رفت به مردم در حال طواف عاشقانه می نگری ،تفاوت عشق الهی و زمینی را این جا می فهمی! چقدر دوست داری مردم به دور معشوقت بگردند ،اصلا دوست داری عالمی را عاشقش کنی...طواف چقدر زیباست ،هرچه بیشتر بگردی هشیار تر می شوی ،انگار که زندانی هستی و می خواهند که آزادت کنند...
****
می خواهی از بقیع بیرون بروی.دیگر وقتت تمام شده است و بقیع خیلی شلوغ ،میخواهی همه ی عالم از این آب بنوشند ،پس سر به زیر می اندازی ،و برای بار آخر به آن سنگ های عظیم می نگری ، مهرشان در دلت قوت می گیرد و انگار زندانی و می خواهی که آزادت کنند...
ا.ح