تبليغاتX
دیوار نوشته های یک زندانی - من ...مادر بزرگ ... کانتوی 33...پدر بزرگ
دیوارنوشته های زندانی سلول 24
به نام خدا

 

  • دیروز مادربزرگم داشت کمدی الهی -دانته- میخوند.گفتم چه خبر؟گفت توی برزخم!گفتم عجب!و بعد مادر بزرگم چپ چپ توی چشمام نگاه کرد و گفت:این جوونای حالا از علم چیزی سرشون نمیشه!

  • خدا رفتگان همه را بیامرزد٬پدربزرگ خدابیامرزم٬همیشه وقتی مرا بغل می کرد٬به پدرم می گفت: ببین پسرم!از این بچه مراقبت کن٬از چشم هایش علم می بارد٬این بچه آخرش دانشمند می شود.

  • مادربزرگم کانتوی سی و شوم از دوزخ دانته رو خوند و در حالی که احمقانه به چشمم خیره شد بودگفت فهمیدی چی گفتم؟ گفتم نه!

  • پدر بزرگم می گفت:...اما راستش علم چیزی نیست که همین طوری بیاید و برود توی کله ی آدم.تا بیایی علم یاد بگیری٬پدر صاحب بچه ات درآمده.

  • مادربزرگم٬آهی از ته دل کشید٬گفتم چی شد؟گفت:هیچی٬ازت دلخورم!گفتم چرا ؟گفت :امروز توی جلسه با خانم های مسن-پیرزن- ٬چندتاشون نوه هاشون رو آوردن بودن٬و مثل چی توی جلسه ی نقد آثار ادبی دانته٬اظهار نظر می کردن٬من دلم بیخودی خوشه٬از وقتی بچه بودی تا حالا٬یک کنت رو هم حفظ نکردی٬نمی گی من آبرو دارم؟ول کن بابا!تو هیچی نمیشی...

  • ...میدونین واسه ی تحصیل علم چه بلاهایی سرم اومده؟چه فحش هایی از معلم ها شنیدم؟چند بار بیرون کلاس انداختنم؟چه کتک هایی نوش جان کرده ام؟آخرش هم نور چشمم را از دست داده ام تا به جرگه ی علما پیوسته ام...

  • مادربزررگم یک نگاه سر تا پام انداخت و گفت:نچ٬این کارها شوخی بردار که نیست٬انسان باید قابلیت داشته باشد.هوش و ذکاوت داشته باشد٬زوری که نیست !

  • «تو توی چشمات برق علم است٬پس دانشمند می شوی!...و گرنه هر کس که بخواند٬عالم نمی شود»پدر بزرگم می گفت... 

  • حالا من می فهمم که پدر بزرگ خدابزرگم می دانست من چه می شوم. . .

  • "...La bocca sollevo dal fiero pesto "

  • بد بخت پدربزرگم چه آرزوهایی داشت ...

  • "Quel peccatore..."

  • .

  • .

  • .

 با احترام - ا.ح(زندانی سلول ۲۴)


*
لينك ثابت نوشته شده در جمعه 26 مرداد1386ساعت 21:41 توسط افشین حیدری