×توپ ،تور ،سبد ،معرفت فوتبالی و اینا×
تبریک میگویم ! فکر کنم حداقل بتوانند بقیه ته تبریکی بگویند!
تیم بسکتبال ما ،بعد از شصت سال(دقت کنید!شصت سال)،بعد از شکست دادن فیلیپین و اردن و چین و قطر و تایوان و قزاقستان و آخر کار لبنان(نفس کم آوردم برای گفتن این همه تیم!)،توانست جواز حضور در المپیک را بگیرد و برای اولین بار در تاریخ (!) مقام اول آسیا را به دست بیاورند.اگر هم یادتان بیاید ،تیم والیبالمان هم چند وقت حریفان را ضربه فنی کردند و جزو 4تیم برتر دنیا شدند ،و آن هم در دو ومیدانی که فقط در یک هفته 3بار رکورد زدیم!و خنام ابراهیمی هم با آن لباس خاص (!) برنز بردند !و وقتی که هفته ی پیش رییس جمهور محترممان –همراه با مهندس و اهل و عیال و بچه های تیمهای والیبال و دو ومیدانی- تاکیید کردند که بچه ها باید بیشتر سرویس بزنند ،از آقای هاشمی (کیومرث) خواستند که مبلغی که به بازیکنان فوتبال به ازای هر برد داده بودند را ،از حلقوم امیرخان بیرون بکشند و توی دهان بچه های والیبال کنند !(حساب کنید ،امیرخان باید به ازای 3 بازی ،و هر بازی 23 بازیکن ،و هر بازیکن 1500دلار-به گفته ی همشهری – از حساب خود برداشت کنند تا فرمان همایونی اجرا شود) ،که البته محمود عزیزمان بعد از گذشت چند روز ،هنگامی که داشتند با پای برهنه در عرصه ی سیاست داخلی بسیج و خارجی کمک به کشورهای دوست ،قدم می زدند ، درد دل امیر را شنیدند و گفتند که مزاح فرموده اند ،و همین جا بودند که باری از دوش ژنرال برداشته شد(و باری دیگر گذاشته شد!)،خدا را شکر که به خیر گذشت ،ولی هنوز مانده!
آقای قلعه نوعی ،ژنرال ،"وقتی یحتمل ،کل یوم –با ادله ی مختلف - دم از معرفت فوتبالی می زنند "(خدا را شاهد می گیرم که این حرف ها را امیر خان در مصاحبه ی کانال 2 عرض فرموده اند) ،و مسئولیت تمام شکست های (!) تیم ملی را به عهده می گیرند ،هر چه مصاحبه از ایشان میشنویم ،می بینیم و میخوانیم ،تمامی انتقادات را کنار می زنند و خود را همچون فرشته ای در عرصه ی ورزش کشور می خوانند و ما همینطور صبح تا شب افسوس می خوریم که چرا زودتر ژنرال فرشته را سر کار نیاورده ایم!
امیر خان!تا جام جهانی بمان !هواتو داریم تا آخرش!
همین حالا به من پیامک (حالم از این کلمه به هم میخورد!) زدند که امام جمعه ی اردبیل (همان حسنی معروف) در خطبه ی دوم عرض کرده اند که به لطف خدا ،آمریکای شیطان کثیف خر احمق ،امسال در بازی های آسیایی ،حتی یک مدال برنز هم نگرفته است .
×حسنی ،شیش درو بستی ،حسنی ،یه درو نبستی...×
یکهو این شعر دوران کودکی ما به یادمان افتاد که پدربزرگمان –شما که غریبه نیستید، از دنیا رفته فعلا ،یک فاتحه بخوانید- واسمون این کتاب نمکی را می خواند و در سن هفتاد و خورده ای سالگی ،صدای خود را شبیه به دیو می کردند و برایمان این تکه – که از هر الهه ی نازی بیشتر برایمان بار نوستالژی دارد- را برای ما می خواندند :
نمکی !هفت درو بستی ،نمکی یک درو نبستی ...
حالا هم هرچی فکر می کنیم که چی شد فرزاد را به بیرون انداختند ،دوباره صدای پدربزرگمان به گوش می رسد که همان شعر را می خوانند ،و واقعا همینطور است!
هنگامی که مادربزرگام می گوید این ملیجک (مترجم:malijak،یعنی دلقک) خودش دست نشانده است ،ولی یک جا را اشتباه کرده ،دیدیم که بع.......له!این حسنی ما ،حواسش به شش تا در بوده ،ولی ای دل غافل ،یک در را این وسط....
البته ،همان طور که می دانید در هیچ جای دنیا ،نمکی ها (ببخشید ،مجری ها!) نیازی به بستن هفت در ندارند ،یعنی چی؟ یعنی اینکه تلویزیون ،تریبون تبلیغاتی دولت نیست ،و مجری هم نماینده دولت نیست ،نماینده مردم است ،و وقتی گوشه ی در آخر را باز می گذارد و یک انتقادی کوچک از این طرح ارتقا وحشت اجتماعی می کند ،نباید او را شوت کرد بیرون ،حالا ایستاده ایم ببنیم حسنی خوب ما ،برای برنامه ی جزر و مد ماه رمضان برمی گردد یا نه ،بین خودمان باشد ،دلمان برای ابروهای قشنگش تنگ شده!
همین حالا از پدربزرگمان یک اصطلاحی دیگر یادمان افتاد ،قحط الرجال!(مترجم :ghahtorrejal،یعنی کمبود مردان برای انجام کاری ،مثل ورزش بانوان (!)که حالا قحط الرجال شده است ،و یک خانم هم عضو تیم ملی گلف است و هم تیم ملی قایق سواری بانوان).حالا که فکر میکنیم می بینیم که واقعا چه قحط الرجالی شده است ،نه! ،منظورمان الهام جون نیست که 5جا کار میکند(الهام دوست مادرمان نیست ،یحتمل دوست دخترمان هم نمی باشد ،آقای الهام ،سخنگوی دولت که واسمون کار هسته ای می کند ،مسئولیت قضایی دارد و مبارزه با مواد مخدر می کند و...بازهم بگویم؟)،نه منظورمان الهام عزیز نیست ،آن بدبخت که 6تا کار ندارد ،او 6تا پست دارد (و شاید 6تا پست دارد و شش تا کار ندارد!ما که گیج شده ایم!) ،آن بدبخت که خودش در حواب به یک نماینده مجلس گفته که نمیدانستم کار زیاد کردن جرم می باشد،منظورمان آن مجری قشنگ(یا قشنگ تر!) است که صفحه ی سیاه و سفید تلویزیون 14اینچ برفکی خانه مان را به جای فرزاد صفا می دهد،حالا چرا قحط الرجال؟ چون چند شب پیش داشتیم که ایشان را از شبکه ی یک می دیدیم(برنامه ی چراغ خاموش ،یا یک چیزی توی همین مایه ) که ییهو این برنامه تمام شد و گذاشتیم شبکه ی 3 کوله پشتی را ببینیم که دیدیم و چه دیدنی ،همان مجری را دوباره زیارت کردیم !در دو کانال ،به فاصله ی زمانی 5دقیقه!
×علی سنتوری با صدای چاوشی؟نه !سنتوری با صدای چاوشی؟نه ؟سنتوری با صدای رادان؟وایسا ...(بعد از 3ماه)اونم نه!×
مهر جویی عزیز !یا فیلم نساز یا درست بساز !یعنی مثل آقای کیمایی رئیس بساز که ازش هیچی نفهمیم و بعد بگویند که چون به زبان های داخلی(که از صدتا خارجی هم خارجی تر است !) ،یعنی "زبان سینمای داخلی مفهوم گرای مهرجویی!" مسلط نبوده اید ،هیچ چیزی نفهمیده اید و اشکال از گیرنده است.
برای کسانی که نمی دانند باید عرض کنم که آقای مهرجویی فیلمی ساختند به نام علی سنتوری که در آن آقای چاوشی صدایشان نمایان بود ،گفتند علی را از سر سنتوری بردارید ،گفتند چشم! ،فیلممان را اسمش را می گذاریم سنتوری ،و بعد ارشادی ها یادشان می افتد که چاوشی ،صدایش مجوز ندارد(و یحتمل گوش دادنش اند(مترجم:end،سر حد و غایت چیزی را گویند!) حرام می باشد!)و بعد گفتند رادان!بیا بخون(سردار نه!بهرام!)،رادان خوند ،صدای چاوشی را هم برداشتند ،بعد وزیر محترم ارشاد شخصا خودشان به تماشای فگ یلم پرداختند و بعد آن را رد کردند و در دلشان در پاسخ به خبرنگاران گفتند:"با فیلم حال نکردند ،پس اکران بی اکران" همین است دیگر!وزیر است،قدرت دارد ،میتونی بیا تو هم وزیر بشو!
×این رولینگ صهونیست+این انگلیسی های خشن+هالیوود کثیف = هری پاتر بد است ،بد!×
شبکه ی 2مستندی از هری پاتر نشان داد که....گوشه هایی از برنامه برای کسانی که این فرصت بزرگ رو از دست دادند و این مستند را ندیدند:
نماد های استفاده شده در هری پاتر:
شورت آبی رنگ هری: نماد اسلام گریزی، شیطان پرستی، روابط نامشروع جنسی. در کتاب گومباگومبا در مورد رنگ آبی نوشته شده است که: آبی رنگ انسان هایی است که می خواهند مردم را از راه راست منحرف کنند.
جوش های صورت رون ویزلی: نماد مسخره کردن ایرانیان. جوش های قرمز به معنی بریتانیایی ها برترند و جوش های نارنجی به معنی شعار خدا گریزی مربوط به عهد دقیانوس می شود. همچنین وقتی جوش زیاد باشد یعنی بچه های جوشی رو مسخره کرده اند.
موهای بلند هرمیون: این کاراکتر مستهجن که اصلا نبایستی به آن نگاه کرد و اسمی از آن آورد، موهای بلندش به معنی مسخره کردن حجاب در کشورهای اسلامی است. یعنی ببینید من میتونم موهام رو بلند کنم، ولی شما حتی نمی تونید موهاتون رو بیرون بریزید. به همین جهت بر اساس تحقیقات روانشنانسی مشخص شده است که نوجوانان مسلمان از دیدن هرمیون دچار عقده خود حجاب بیرون ریزی پیدا می کنند.
تنبان دامبلدور: نماد خدا! مگر ندید از اول تا آخر کتاب رولینگ نوشته بود دامبلدور و مک گوناگل (آن زن یهودی کثیف) نماد خدا هستند. اگر دامبلدور می مرد یا در کتاب میگفت: هری من هم اشتباه می کنم. مشخص میشد که نماد خدا نیست. ولی گروه تحقیق برنامه ساز شبکه دو با مطالعه کامل کتاب ها فهمیدند که همچین اشاراتی نشده است و دامبلدور نماد خدا است. کف رو بیا تو کارش… ایول گروه تحقیق برنامه ساز شبکه دو…
بوسه دیوانه ساز: استغفرالله… نعوذبالله… بگذریم…
کارهای شیطانی انجام شده در کتاب:
- چرا هری شنل نامرئی می پوشید؟ ممکن بود یه جا نامحرم نشسته باشه.
- اگر عدد تتو (خال کوبی) شده روی بازوی سمت راست پروفسور اسنیپ رو تقسیم بر ده، منهای یک کنید و مجذور بیست و پنج اون رو ده بر یک منهای 44 کنید، شماره خواهر شوهر شیطان در جهنم در میاد. دیگه می سپریم به عقل سلیم شما… بازم هری پاتر بخونید.
- ورد آواداکداوارا در واقع یک فحش هست. توجه کنید: آهای ورپریده اوی دماغ دراز احمق دیوانه الاغ وحشی اراجیف.
- چرا هری موقع برخورد به مشکلات به خدا متوسل نشد؟ باید تا ولدمورت را می دیدید میگفت: یا امام حسین، یا باب الحوائج… و بعد دعای توسل نمیخوند؟
- چرا برای شفای کالین کریوی به جای راز و نیایش به درگاه ابدیت، پروفسور اسپروات آن گیاهان که مظهر بی بدیل شیطان هستند را به خرد آن کودک بی نوا دادند؟
نتیجه گیری اخلاقی از برنامه: رولینگ که یک صهیونیستی هست با کمک چند تا صهیون دیگه یک مشت چیز سیاه و شیطانی رو به شکلی جذاب سمبل کردن، وبه خرد بچه های دنیا در این عصر دین گریزی دادند. و البته باید بدونید که هیچ کس به جز برنامه ساز های تلویزیون دولتی ایران و نویسنده کیهان به این راز پی نبرد. خدا را شاکریم که محققان ما (آقای رفتگر، پیرزن همسایه، کارگر محل و اقوام آقای مغز پهنی) به ما این راز رو گفتند که دیگه انقدر به این غرب زده بدجنس نگاه نکنیم و طرفدارش نشیم. ای غربی بد. پسر بد. میخواد ما رو بد کنه. بده بده بد.
خانم رولینگ با دیدن مستند توی فکر فرو رفت و کتاب را تغییر داد٬این هم نمونش:
هری هرمیون ورون در خیابان دیاگون قدم میزدند که ناگهان صدایی شنیده شد...اشهد ان لا اله الا الله...
هرمیون فریاد زد:هری
-چی شده؟
-این صدای بانگ اذانه بدون اون نمیتونی جادو کنی و ولدمورت رو شکست بدی.
-حالا باید چی کار کنم.
-خوب معلومه باید نماز بخونی تا خدا کمکت کنه ولدمورتو شکست بدی.
رون گفت-نمیشه قضاشو بخونه،الان باید بریم هورکراکسو نابود کنیم.مگه نه؟
-نه رون تو چقدر خنگی نماز سر وقت جادو را قوی تر میکنه. بدون یک جادوی پیشرفته نمیتونی اسمشو نبر را نابود کنی؟
-من نمی فهمم تو چرا این اسمو میگی؟مگه نمیدونی باید فقط از خدا بترسی؟ ....
هری و رون دست هم را گرفتند و پس از نام خدا غیب شدند.هرمیون هم بعد از آنها در حالی که چادرش را کامل روی سرش مرتب می کرد بعد از نام خدا غیب و در مسجد که بزرگترین ساختمان دیاگون بود ظاهر شدند.
آنها پس از نماز احساس میکردند میتوانند کوه را نابود کنند.دامبلدور هم از وقتی به هری در دفترش گفته بود که تنها برتری او بر ولدمورت این است که میتواند با خدا ارتباط برقرار کند بیشتر به نماز توجه میکرد.البته هری از همان روز تولدش در پناهگاه در سال قبل نماز را شروع کرده بود.
...............هری روبروی ولدمورت وایستاده بود و خودش را تسلیم کرده بود.جنگل بوی خدا را میداد.اما هری خودش را برای شهادت آماده کرده بود.ولدمورت فریاد زد:اودا... هری در دلش گفت:خدا خدا خدایا انشا الله ولدمورت بمیره ظالمان و کفار نابود شوند و مسلمان بمانند.و چوب دستی اش را طرف ولدمورت گرفت
-الله اکب
و ولدمورت روی زمین افتاده بود.
-ر
و فریاد شادی از از سوی بچه های مدرسه که پسرها یک طرف و دخترها یک طرف بودند برخاست:اللهم صل علی محمد و آل محمد.
هری از اینکه توانسته بودولدمورت را نابود کند خدا را شکر کردو میدانست که او نبوده که این کار را کرده بلکه خئدا بوده است.(برای طلب بخشش ولدمورت دعا کنید٬یک حمد و سوره)
۱۹سال بعد-هری پسرش را به سمت می فرستد و جینی(همسر قانونی هری)٬پشت سر بچه هایشان(۱۴تا بچه!) آب می ریزد(سنت ایرانی) و بچه ها از زیر قرآن رد میشوند و سوار قطار هاگوارتز می شوند.هری دستش را روی زخمش می کشد٬و می فهمد که به قدرت خدا خیلی وقت است که زخمش درد نمیکند.
رولینگ اعلاک کرد که قصد دارد کتاب بعدی را با نام هری پاتر و بسیج هاگوارتز و هری پاتر و انقلاب اسلامی بنویسد. هری پاتر و دفاع مقدس آخرین کتاب از این سری خواهد بود.
×و در آخر شعری از من!×
هر چی این کسایی که پست مدرن می گویند خودشان را به ما می چسبانند ،ما خودمان را کنار می کشیم ،برای دلخوشی این ها هم که شده ،دیدیم دارد چیزی از ما می آید ،پس ما شعر گفتیم ،این هم همان که آن ها می خواهند:
پسری پشت درخت، با لباس دخترانه،
خنده هایی احمقانه . . . (شاید این خنده ها،ار سربدبختی باشد)
با دلی مرده،چشمی سخت ،
با خودش تنهای تنها ،ایستاده و نگاه" َش" می کند . . .
و با خودش فکر می کند،
که من کوچکتر از آنم برای نگاه کردنم،
و بزرگ تر از آن ،شاید،برای نگاه کردن" َش"
صدای" َش" بزنم،نه!شاید جوابم را ندهد(بر بزرگیم زشت است ،آخر من بزرگ شده ام)
لحظه ای نگاه" َش" کنم،گفتم که نمی توانم(آخر من بزرگ ترم)
.
.
.
"او" آمد به طرفش(به طرف پسر)
گفت سلام
پسر هم گفت(اما فقط زمزمه ای بود در دلش)
"او" نگاهش کرد،
لباس دخترانه اش را دید،
و دید که پسر دوید پشت درخت،
و چقدر نارحت کننده بود این خنده(یعنی همان خنده ی احمقانه اش)
.
.
.
"او" نزدیک تر آمد و گفـت : همبازی من می شوی
پسر از سوال" َش" یکه خورد،صدایی از ته چاه گفت نه!(و چقدر دلش برای بازی تنگ شده بود)
نگاهی به اطراف انداخت ،کسی آنجا نبود،
اگر با "او" –لحظه ای- حرف می زد،کسی نمی فهمید!
-............................!
نمی توانست ،خیلی برایش سخت بود!
_.....................!
نه!نمی توانست ،آخر او بزرگ شده بود،
.
.
.
بار دیگر "او" خواست با هم بازی کنند- ،"او" گفت،- وگرنه "من " می روم . . .
نگاهی به "او" کرد،نگاهی سرشار از مهر و غرور،(نگاهی که به طرز احمقانه ای ،کودکانه بود)
-نه!نمی آیم
-آخر چرا؟
-من بزرگ شده ام . . .
از بزرگی چیزی نخواهد فهمید،بحث بی فایده است(پسرک در دل گفت)
بیچاره پسر ،چه قدر احمق بود
به "او" نگاهی دیگر کرد،این بار نگاهی با رحم تر و بی غرور(که این بار دیگر نگاهش احمقانه نبود!)
"او" خنده ای کرد و به پسر گفت :چرا لباس دخترانه به تن کرده ای؟
پسرک راست می گفت ،"او" خیلی احمق است،چون که چیزی نشنیده بود –هنوز- از بحران هویّت بلوغ . . .
"او" خنده ای دیگر کرد و گفت: این جا،این دور و بر،کسی نیست،بیا بازی کنیم!
پسرک به یک باره احساس کرد که باید غرورش را بشکند،
غرورش به یکباره ریخت،
لباس دخترانه اش را در آورد،
خنده ی احمقانه را همانجا -پشت آن درخت- جا گذاشت ،
و بعد احساس بزرگی کرد ،
و با "دختر" مشغول بازی شد . . .
افشین .ح