تبليغاتX
دیوار نوشته های یک زندانی
دیوارنوشته های زندانی سلول 24
به نام خدا

ادب مرد به ز دولت اوست...

نه از خودم، که این بار از فریدون مشیری:

مشت می کوبم بر در

پنجه می سایم بر پنجره ها

من دچار خفقانم،خفقان!

من به تنگ آمده ام،از همه چیز

بگذارید هواری بزنم:

آی!

با شما هستم!

این درها را باز کنید!

 من به دنبال فضایی می گردم:

لب بامی، سر کوهی،دل صحرایی

که در آنجا نفسی تازه کنم.

آه!

می خواهم فریاد بلندی بکشم

که صدایم به شما هم برسد!

 

من به فریاد،

همانند کسی

که نیازی به تنفس دارد،

مشت میکوبد بر در

پنجه می ساید بر پنجره ها،

محتاجم.

 

من هوارم را سر خواهم داد!

چاره درد مرا باید این داد  کند

از شما (ـخفته چندـ!)

چه کسی می آید با من فریاد کند؟



لينك ثابت نوشته شده در جمعه 5 تیر1388ساعت 21:12 توسط افشین حیدری

به نام خدا

سلام! ؛

 

نشسته در

هوای خیس تخم مرغ

درون زرده ی کثیف تخم مرغ رنگی ام

در انتظار

می کُشم

تمام خاطرات خوب سال های کهنه را

و خون قرمز دو ماهی سفید،

تمام سفره را سیاه می کند

که انتظار

می کشِم

تمام فال های یک زن سفید بخت،

که پشت چادر سیاه

تمام روزهای سال ماه گاو را

رقم زده

نشسته در

هوای خیس اصفهان

درون زرده ی کثیفِ...

 

من و ایفل

"دست بردار ازین در وطن خویش غریب..."

 

            نام خطوط ملّی هوایی ایران، ایران ایر است. فکر کنم این هزارمین پروازِ من  با این خطوط باشد، که این بار باید مأمور گینس را با خودم ببرم تا این رکورد "هزار پرواز با خطوط ایران و هنووووز زنده"ی من را ثبت کند!

            از پرواز می ترسم.

از اوج گرفتن می ترسم، از در هوا معلّق شدن هم. اصلا از ارتفاع می ترسم. کلاً از پرواز حالم به هم می خورد، شاید به همین دلیل باشد که وقتی به فرودگاه نه چندان قشنگ و مجهّز رم رسیدیم، به "دستشویی" پناه بردم.

            قرار نیست سفرنامه بنویسم، قرار نیست بنویسم در رم "..رفتیم چشمه ی تره وی، جای خوبی بود!"،

دلم نمی خواهد بنویسم از ونیزی که "مست در سرگردانی خود"، از دیزنی لند و بازگشت به اصل خود!، و دلم نمی خواهد تمام ثانیه های پاریس را برایت مثنوی هفتاد من کاغد کنم.

پاریسی که من دوست دارم، پاریس عکس گرفتن و بای بای کردن خوشحالانه از بالاترین نقطه ی برج ایفل نیست، که ترس از ارتفاعیست که نکند شبیه پرنده ها بشوم و ...،

پاریس من splashing out نیست توی چامپس الیزه (که به غلط شانزه لیزه می خوانیمش)، مرد تنهاییست که از اوّل آن جا تا سر لادیفانس را مثل موش آب کشیده باران خورده گریه می کند و هی سرما می خورد، پشت شیشه های بخارنگرفته ی آن همه مغازه ی گران.

حال جیغ و دادهای معمول (!) در دیزنی لند و لذّت بردن از دنیای سه بعدی تخیّلاتش توی سینماهای سه بعدی و ترن های پرسرعت و بازی های پر از هیجانش را ندارم، و فقط دلم می خواهد به قبرستان پرلاشز (به قول فرانسوی ها: پق لاشز!) پناه ببرم و روی قبر صادق هدایت، برای هزارمین بار –بی توجّه به نگاه های متعجّبانه ی پاریسی ها- با تراژدی داش آکل های بدبخت و مرجان های بی احساس اشک بریزم.

            اصلا اهل خاطره تعریف کردن نیستم،

چون برای هیچ کس اصلا مهم نیست توی پیاتسه اسپنیا ( به زبان ایتالیایی، یعنی پلّه های اسپانیا، گران ترین محلّه ی کلّ اروپا که در وسط رم قرار دارد و برای خرید ،که عموماً بازیگران و سلبریتی های هالیوود از آن جا خرید می کنند، مثلاً جایی که کت و شلوار شان پن را درست کرده بود را زیارت کردم!)،من را با بازیگر میلیونر زاغه نشین اشتباه گرفتند،

در حالی که اصلا شبیه به آن پسرک نبودم و نیستم،

و هی با طرفدارانم عکس گرفتم و هی روی کیف پول ها (و حتّی کف دست ها!) امضاء کردم، و سؤال های آن ها را در مورد زندگی خصوصیم و برنامه ی آینده ام جواب دادم و تقریبا تمام شایعه ها را تأیید کردم و... (خدا من را ببخشد!). و یا این که در ایستگاه ناسیون، وقتی داشتم می رفتم پرلاشز، توی راه با یک دختر آشنا شدم که از من پرسید می خواهی سر قبر چه کسی بروی ؟ (نقشه ی قبرستان پرلاشز دستم بود و داشتم دنبال قبر صادق می گشتم!) و نگفتم صادق هدایت، که گفتم مارسل پروست! و او هم گفت می خواهد برود پرلاشز و می توانیم با هم برویم، ولی وقتی فهمیدیم که 4 سال از من بزرگ تر است، مودّبانه با هم خداحافظی کردیم،

            و یا چطور می توانیم برایتان بگویم از شب بیداری های من و فرنود فرجی–همسفر عزیز- و بحث های بی هدف و مسخره در مورد "1" و "2" و "3"، در مورد مهاجرت به استرالیا و کانادا، لیدو و مول اند روژ و لایف استایل ایرانی، شوپن (با شان پن بازیگر که اشاره شد، فرق دارد، این یکی پیانیست است!) و موزارت و بتهوون و ویوالدی و موریس، و یا با حمیدرضا (دانشجوی پزشکی دانشگاه تهران) در مورد یوتو و باب دیلن و لینکین پارک و قس علی هذا!

            نـــ/می نویسم برایتان از کلیسای قلب مقدّس در رم که سر یک تپّه بود و من و فرنود دیوانه وار 400 پلّه را با هم مسابقه گذاشتیم و بالا دویدیم! و یا نمی توانم بنویسم از کلیسای نوتردام در پاریس و گوژپشتی که داشت زیر میز چریتی اند دونیشنز کلیسا گریه می کرد...

...2 تا آسانسور سوار شده ایم، چند پلّه ی دیگر بالا بروم می رسم به بالاترین نقطه ی ایفل. یک اتاق دایره ای شکل، که دور تا دور آن را ال.سی.دی گذاشته اند و دور تا دور، با توجّه به سمت های جغرافیایی، هر جا که رویتان به سمت یکی از کشورهای دنیا قرار بگیرد، ال سی دی برایتان اسم شهر، پرچم کشور و فاصله تان تا آن جا را نشان می دهد.آن جا اوّل نوشته شده بود "تهران، 4627 کیلومتر"،

صفحه کم کم محو شد

"اصفهان، چهارهزار و تقریبا هشتصد ،نهصد کیلومتر!"... بعد دوباره محو شد نوشته ویک چیز جدید :"تا خانه تان...خیلی راه!".... "تا خودت:...... پشت سرت را نگاه کن!"

دور زدم و پشت سرم را نگاه کردم،

روی ال.سی.دی نوشته شده بود "واشنگتن: 7263 کیلومتر!" ... "ماساچوست: دور و برهای 7500" پس آن جایی دختر؟ ... "بوستون: مثل اصفهان، خیلی راه. بلکه هم بیشتر"....  "تا دانشگاه ام.آی.تی زیااااد راه!" دانشگاهی شدی مگر بچّه؟... "تا کالج ولسلی: خیلی بیشتر.... به اندازه ی یک عمر!" ... نوشته ها ناپدید شدند و خود خود ایفل رو به رویم ایستاد و گفت: "دلت چقدر برایش تنگ شده؟" و من گفتم :"هیچ!" و گفت "دروغ؟" و من سرتکان دادم و در دست های فلزّی ولی گرم و مهربان ایفل، گریه تر کردم و هی دست هاش محکم تر بغلم می کرد و چقدر بوی تو را می داد ...که نه! همه چیز بوی نرگس می داد و چقدر مثل تو نفس می کشید و هی دلداریم می داد و عجب روضه ای راه انداخته بودیم توی قلب اروپا... که خودم می خواندم و خودم گریه می کردم ، و توریست ها و ایفل و ال.سی.دی و حتّی دختران کالج ولسلی، و حتّی تر اصفهان و بوستون و کلّ مردم ینگه دنیا و حومه تماشاچی بودند، و تو... کجا بودی آن موقع؟ با صدای گرم فوق العاده ی خودت پرسید هنوز دوستش داری؟ گفتم شاید، گفت چقدر؟ گفتم به اندازه ای که یادش هستم. و بعد با هم خندیدیم.

نگهبان الجزایری برج همان موقع سر رسید و خنده ی ما را دید و گفت: می فهمم! و همه با هم لبخند زدیم و صفحه ی ال.سی.دی هی چیز می نوشت: ... "والّذین تدعون من دونه ی لا یستطیعون نصرکم و لا انفسهم ینصرون /  و ان تدعو هم الی الهدی لا یسمعوا و تراهم ینظرون الیک و هم لا یبصرون..."... (و کسانی را که به جای او می خوانید ،نمی توانند شما را یاری کنند و نه خویشتن را یاری دهند. / و اگر آن ها را به هدایت فراخوانید، نمی شنوند ، و آن ها را می بینی که به سوی تو می نگرند، در حالی که تو را نمی بینند..." (197و 198، اعراف)

...زیر لب تکرار می کنیم: " و تراهم ینظرون الیک و هم لا یبصرون... و می بینی به سوی تو می نگرند، در حالی که تو را نمی بینند..." و بعد ال.سی.دی اذان می گوید و به جماعت نگهبان الجزایری برج، وضو از سند می گیریم و با کمک ال.سی.دی قبله را پیدا می کنیم و نماز می خوانیم... و توریست ها هی به ما ملحق می شدند و عجب مسجدی کرده بودیم ایفل را! و بعد از نماز می فهمیدم بوی نرگس را از زیر چادر دختری که...

 

 

 

 

 

"با توام! تند، جرش بده سرگرد"

تیرُ.. شلّیک؟ ، ستاره ی پژمرد

"نکشیدش! ولش بکن کفتار!"

-پس زمینه:صدای دف و سه تار-

"با منی؟" ناگهان فشنگ جا خورد

با تعجّب، نگاه افسرِ کرد ،

مثل "بُستان" تن تو را جنگید

-غیرتم هی به تخت می خندید...-

(وسط اصفهانِ سردرگم

قبله ی من سنندج است یا قم؟)

آسمان بعد دوباره قرمز شد          تیربارها به راه افتادند

یک نفر زود ز چاله بیرون رفت         صد نفر بعد به چاه افتادند

-بوی خون از میان شطّ و دنا-            "بارالها! خدا! تو ادرکنا"

تا چهارپاره شد غزل برخاست            و سماعید به سبک مولاتا

هشت سالِ تمام می جنگید                هشت سال، تمام، فصلِ کوچ

توی گرمای سگ کشِ کارون           بی پر و بال ،پنگون ها ...پوچ

خنده ی بی تفاوت سرگرد             غرّش بعث توی خوزستان

"پنگوئن ها به راه افتادند"*             از شلمچه، به سمت کردستان

آسمان بعد دوباره راه افتاد              جای عکس ستاره... (ماه افتاد

یک به یک تند، کبوتران رفتند         پنگوئَن از قبیله جا افتاد

روی ویلچر نشسته و گریان           پنگوئن گریه می کند آرام

-پس زمینه:صدای قُل قلِ نفت-      آخر فیلم... شکراً Uncle Sam !

* مصرعی از سیّد مهدی موسوی

ببخشید که این بار پست خیلی خیلی طولانی بود، یعنی طولانی تر بود و نامه ای هم داشت از من به خاتمی، که جا نشد (و یا به صلاح نبود!) که بگذارم. حالا هم وقت نمی کنم آن لاین بشوم، شاید ماهی 4 بار، که آن را هم دیگر نمی شوم.

فعلا خداحافظ همههههههه ی دوستان عزییییییییز.... تا 15 ماه دیگر! 15 ماه دیگر خیلی دور نیست، یعنی می شود تقریبا فردای روزی که کنکور می دهم! یعنی این وبلاگ به روز نمی شود تااااااااا فردا، یا حداکثر دو هفته بعد از روزی که کنکور دادم، یعنی 15 ماه دیگر! دعا کنید!

دارم می روم ، و خداحافظی می کنم با همه ی دوستانی که اینجا داشتم ،به ترتیب زمان آشنایی سید مهدی موسوی، آزاده بشارتی، صدیقه حسینی، نفیسه  ی عزیز، پدرام قنبرلو، غزاله اصغری که واقعا به چشم برادری (!) دوستش دارم، فرنوشی که فکر کنم قهر است، مهرآسایی که دارد یک گوشه خر می زند، تینوی عزیییییییییز، سارا که عاشق نوشته هایش هستم و باید قدر خودش را بیشتر بداند، مهدی مطیع که دیر آمد و زود رفت، علیرضا با وضعیت پست مدرنش، پساخاله ی محترممان، امیلی که نمی تواند این ها را بخواند و حتّی "کسی که می دانم همه ی این ها را می خواند، ولی..."... می خواهم بنویسم از تنهایی هایی که قسمتش کردم با شما، وقت هایی که برایتان گذاشتم و گذاشتید

می ترسم بیشتر بنویسم ،گریه ام می گیرد، مرد گریه نمی کند.

دعا کنید برگردم با کلی خبر خوب، از کنکور و همه چیز! ۱۵ ماه دیگر...

خبر به روز رسانی را از اینترنت مدرسه می دهم

التماس دعا، یا علی!

افشین حیدری، کسی که خیلی هم بدبخت نیست!/


*
لينك ثابت نوشته شده در جمعه 28 فروردین1388ساعت 0:3 توسط افشین حیدری

 

به نام خدا

زمین تنیس

عاشق نیستم، هیچ وقت هم سعی نکرده ام باشم. حتّی وقتی که از زیر پل بزرگمهر، تا آخرِ پل فردوسی با هم راه می رفتیم. حتی وقتی که اس.ام.اس می زدی که "امروز هم تنیس داری؟" و من جوابت را می دادم ":D " که یعنی بله و بدون این که حتی هم را خبر کنیم، درست ساعت 5 باید روی سکّوی کنار زمین اسکیت می نشستیم و با هم حرف می زدیم.

عاشق نیستم، هیچ وقت هم سعی نکرده ام باشم، امّا به قول خودت، دیوانه ی آن "body language"ت بودم. مثلا وقتی می خواستی بگویی تنیس، دست هایت را شبیه شارون توی هوا تاب می دادی که انگار داری سرویس می زنی؛ یا وقتی ادای معلّم ادبیّاتتان را درمی آوردی، چشم هایت را گشاد می کردی و ابروهایت را تا آخر بالا می دادی -آن قدر که حداقل بیست تا چروک روی پیشانی بیفتد-، بعد همانطور که سعی می کردی خنده ات نگیرد (و من دیوانه ی آن قسمت بودم که "سعی می کردی خنده ات نگیرد") شعرهای فروغ را با صدای معلّم آرامتان می خواندی. بین خودمان بماند، غریبه هم که نیستی، می گفتی که این ها که شعر نیست؛ و وقتی می گفتم شعر یعنی چی ، جواب می دادی: خوب...مثل سعدی و اینا. و دختر! من دیوانه ی آن "اینا"یت بودم. می پرسیدم خوب پس اگر کتاب فروغ، شعر نیست، پس چیست؟ و فکر کنم برای اوّلین بار در عمرت با فکر حرف زدی (که من می مردم برای آن بی فکریت) و گفتی: توهمات یک شاعر خوشحال! و آنقدر خندیدم که ترسیدی. هنوز هم که یاد آنروز می افتم خنده ام می گیرد.

عاشق نیستم، هیچ وقت هم سعی نکرده ام باشم، چون حالم به هم میخورد از این ژست های بی منطق، که مثلا عاشق ها از خودشان در می آورند. برای همین وقتی که گذاشتی و رفتی، یک قطره اشک هم نریختم. به جان خودم، حتّی یکی. آن روزها کتاب های جان کریستوفر را می خواندم به گمانم.

عاشق نیستم، نبوده ام و هیچ وقت سعی نکرده ام باشم. چون از همان روز که آمدیم خانه تان و مادرت گفت بروید با هم بازی کنید (و هم من و هم تو خنده مان را بلعیدیم)می دیدیم آن روز را که وقتی کنار هم روی صندلی های سنگی پارک نشستیم، همان ها که در پاییز همیشه ی خدا خیسند و تو یک مهم نیست می گویی و رویش می نشینی و من هم(و میز وسطش جای شطرنج دارند و حداقل من یکی که ندیده ام تاحالا کسی رویشان شطرنج بازی کند) و تو برعکس همیشه اصلا توی فاز گریه و دیگه به این جام رسیده و حرف های مسخرت (که فکر می کردی بزرگت می کند، و من می مردم برای آن فکر کردنت) نبودی و همه اش می خندیدی. پرسیدم چیزی شده؟ که گفتی نه! و گفتم از چشم  هایت پیداست (دروغ می گفتم، توی چشم هایت هیچ وقت، هیچ چیز پیدا نبود؛ چون عینک داشتی. و پشت عینکت، که همیشه ی خدا نورهای چراغ روبه رویت را نشان می داد، هیچ وقت چشم هایت پیدا نبود) و به چشم هایت (که این بار اتّفاقا پیدا بود) خیره شدم و تو هم؛ که بغضت ترکید و با کودکانه ترین صدایی که از تو شنیدم گفتی: داریم میریم! و همین طور گریه  کردی و من هم تند تند دستمال می دادم. (و اصلا فکر نمی کردی مردم دارند ما را چطوری نگاه می کنند! و من دیوانه ی همین فکر نکردن هایت بودم) گفتم کجا و جوابی دادی که هر چیزی به ذهنم می رسید، به جز آن کلمه ی لعنتی: آمریکا!

و وقتی که یک هفته بعد مادرم گفت می دانستی خانم دکتر (....) و خانواده شان دارن میرن .... و من پریدم وسط حرفش و گفتم: آمریکا! و مادرم هم بنده خدا از تعجب خشکش زد: از کجا می دانستی؟ گفتم خودتان گفته بودید.

نمی دانم بعد مرداد، آن مرداد لعنتی گذاشتی و رفتی؛ و من این وبلاگ را ساختم و آدرسش را دادم به تو سر زدی یا نه. یا اصلا آن کاغذ نوشته ی آخریم را هنوز داری یا نه. یا مثلا از ترس این که پدری، مادری کسی بفهمد؛ سرسری توی همان زمین اسکیت خواندی و بعد انداختیش رفت. نمی دانم کجایی، راستش را بخواهی هنوز درست نمی دانم آمریکا کجاست، و من احمق را بگو که از تو نه آدرسی و نه شماره ای و نه هیچ چیز دیگری از تو نگرفتم (و هنوز هم که هنوز است مشترک مورد نظر قبلیم، در دسترس نیست). من از تو دیوانه تر، بی فکر تر، و احمق تر بودم که وقتی وسط تمرین تنیس، آمدی پشت فنس های زمین و همین طوری دست هایت را بی هوا تکان دادی، من حتّی دست هم تکان ندادم (چون به خیال خودم فراموشت کرده بودم!) ، و هی دست هایت را بازتر و بسته تر کردی و داد زدی افشین؛ که همه ی افشین های خیابان آبشار رویشان را طرف تو کردند، الّا من. و من خدا خدا می کردم دیگر حرف دیگری نزنی و بروی پی کارت؛ که تو همان جا روی تپّه ی چمنی( زیر مجسمه ی آن پسری که در حال دویدن است) نشستی و یک ربع مرا نگاه می کردی و من هم زیر چشمی تو را. بعد کوله پشتیت را انداختی و رفتی (هنوز هم کوله ام را دارم! وقتی که چین بودیم با هم، با هم از یک مغازه خریدیم. و تو خر بازی در آوردی و جلوی چشم برادر کوچکم، توی ناینجینگ رئود، کیف را برداشتی و گفتی: قشنگه افشین؟ و علی هم با تعجّب تو را نگاه می کرد که این دختر همکار مادرش، مگر با برادرش هم همکار است! و من گفتم : آره! بازهم داره؟ و بردی و نشانم دادی و من هم یکی عین همان را خریدم!) بعد کوله پشتیت را انداختی و رفتی و ...

و من وقتی اوّلین ای-میل را از امیلی گرفتم، فکر کردم امیلی همان تو هستی؛ و تقریبا درست فکر کرده بودم؛ امیلی همکلاسیت بود. فکر نکن نمی فهمم، دخترم! اگر فارسی یادت نرفته توی این یکسال و نیم، دو سال؛ بگو WELLESLY خوش می گذرد؟

عاشق نیستم، هیچ وقت سعی نکرده ام هم که باشم. این ها را نوشتم برای تو، که بدانی هنوز منتظرت هستم، منتظرت تا وقتی که برگردی.

هنوز از ساعت 5تا پنج و ربع ،پنج روی سکّوهای زمین اسکیت می نشینم

هنوز هم امتحان کانون می دهم

هنوز از مادرم گاهی می پرسم که از خانم دکتر (......) چه خبر؟ و مادرم می گوید : هیچی...! راستی چی شده هی حال آن ها را می پرسی؟ و من مثلا دلیل می آورم: عکس های چین را می دیدم!

هنوز هم جمعه شب ها، این بار نه پیاده که با دوچرخه، از زیر پل بزرگمهر تا پل فردوسی را رکاب می زنم

هنوز هم پنج شنبه های آخر ماه، ساعت پنج عصر جلسه ی شعر می روم

هنوز هم ،طوری که بقیه نفهمند، به فنس های زمین تنیس زل می زنم

و چشم هایم همین طور اطراف را می گردند؛ شاید که پیدایت کنند!

عاشق نیستم، هیچ وقت سعی نکرده ام هم که عاشق باشم. این ها را نوشتم برای تو، برای تو تا که بدانی هنوز منتظرت هستم...

برای تو که دیوانه ی آن نفهمی هایت هستم...

برای تو که هنوز... توی که هنوووووووز منتظرت هستم!

 

Now:

روی دست های خود، دلش جان داد

(پیرمردی که مخچه اش بی رحم

می شکید) در برابرش یک قبر...

منجمد (سیب مشتعل از فهم)

 

پوچ آمد به نظّرش همه چیز

(سمفونیدش صدای خیس ضبط

گوش او دروازه و دلش سد شد...)

ناگهان توهّمی بی ربط

 

-به خیالش پیامبر شده بود-

"من همانم که بودنت دادم"

-به خیالش خدا صدایش زد-

"نور دل، من تفکّرت دادم"

 

پیر مرد چون "دکارت" می خندید

مرگ دختر، شدش بهانه ی او

در سبد سیب های بی مورد

(چه خدای؟چه شد نشانه ای او؟)

 

Flash Back:

...ناگهان دو چشم غمگینش

صحنه ای را نظاره گر شده بود

دختری با سبد-که خالی بود-

بر درختی، کنار آن یک رود

 

می سماعید، نه !ولی انگار

داشت برِ آن درخت،سیب می چید

میوه هایی که بر زمین بودند

چون ستاره به کهکشان می دید

 

با نگاهی که از ته چاه بود

چشم سنگش به روی ماه افتاد

(...در سبد، سیب های بی مورد)

سیب سرخی درون چاه افتاد...

-می شکم

پس...

همان خودم

هستم

می شکم

پس

کسی...

خودم این جاست!

...

 

Now:

پدری چشم های غمگینش

پر بغض های بی حدش شده بود

بعد چندین و چند سال ایمان

وقف چشم های مرتَدش شده بود

 

---------------------------------

دوستان عزیز!

ببخشید که خیلی وقت است نبوده ام و خیلی وقت است به روز نشده ام، پست قبلی را هم خیلی خبر رسانی نکردم. فکر نکنم وقت کنم این را هم خبر رسانی کنم!

به هر حال لطفا شعر را نقد بفرمایید، خیلی خیلی ممنون

پیوست مهم تر از متن: پساخاله ی محترممان هم در مورد دانش/گاهشان مقاله نوشته، حتما بخوانید.


*
لينك ثابت نوشته شده در جمعه 17 آبان1387ساعت 11:0 توسط افشین حیدری

به "نامه" خدا

یک چیز جدید:

به دلیل این که دوستان عزیز، خیلی اعتراض کردند چرا در وبلاگ خودت جواب مارا می دهی،

از این به بعد همان روش قبلی  را ادامه می دهم و در وبلاگ خودتان جوابتان را می دهم؛

در ضمن نظرات شما دیگر نیاز به تایید نویسنده ندارد/

۱- نامه ی اول: (شعر)

بی تو نامه ها نوشته ام

بی تو... نامه های بی جواب بی جواب

پرشده تمام میز من

 از نوشته ها

شعر، خاطرات روزهای بی مثال

روزهایی که ما هنوز... منتظر نشسته ایم

-بی تو تا خدا

راه مانده جان من-

همسفر

 نامه ات ولی ...نمی رسد

جنس نامه های تو

آسمانی است

 تمبر را عوض بکن.

۲- نامه ی دوم:

نامه ی دوم

۳-نامه ی سوم (گوشه ای از داستان ناتمام اتاق ۲۸۸،نامه ی من به امیر سیادت)

در اتاق را زدم: تق تق تق...

صدا آمد: چه کسی پشت در است؟

از صدای خنده ی پیرمرد خنده ام گرفته بود، صدایش شبیه زن ها بود:

-گفتم چه کسی پشت در است؟

۴- نامه ی چهارم : (غزاله اصغری به افشین حیدری و برعکس)

الف-از پنجره میخوای بیرون بپری؟ اول کتاب تست مبتکران به کاریکاتور داره! البته اونجا نوشته کاریکاتور. قیافش شبیه کاریکاتورا نیست. روی دیوار کلی مجاسبات ریاضی نوشته شده که در انتها به "0" ختم میشه. یه پنجره هم هست که بازه و داره باد میاد. انگار یکی خودشو انداخته بیرون.

کتابتون رو هم خوندم.شما به این فکر نکردین که شاید من داستانتو به اسم خودم چاپ کنم و پولشوبه جیب بزنم و باهاش برم امریکا و ناسا و فضا و ...

الان وقت نیست از اول بخونم تحلیل کنم اما در آینده حتما این کارو میکنم. اما خوندمش. باور بفرمایید خوندم. حالا میخوایم باور نکن. به من چه!

تا حالا بیش از 10000 بار البته با اغراق گفتید اسم دخرتون غزله. اسم خواهر منم غزله. پس شما میشید پدر من. (به دل نگیرید. من عادت دارم به قول دوستان مرض بریزم)

ب- بله؛ این که من خدای کمالاتم توضیح واضحات است، کاشکی حداقل شونصد هزار سال پیش زندگی می کردم تا مثل بقیه ی خداهای خارجی می شدم، خدای کمالات و هنر. نه، کفر استريال خدا شدن من کفر است، می شدم الهه ی کمالات و هنر ،افشین. البته اگر آن روزها اختراع شده بودم، چه الهه ی باحالی می شدم، الهه ی سبیل دار دیده اید؟ فرض کن، بگویند فلانی الهه ی هنر است، و یارو با یک من ریش بپره جلو. ازش سوال کنی: الهه ی کمالات و هنر شمایید؟ بعد ایشان بفرمایند: نه، من الهه ی نازم. الهه ی کوه  حمام هستند.(توضیح: کوه مخفف کمالات و هنر است، حالا خوب شد خدای نکرده الهه ی کمالات و نظم نشدیم،آن وقت می شدیم الهه ی ماتحت، یا الهه ی مخرج)

۵-نامه ی پنجم (سید علی صالحی به ری را)

    ...نه ریرا جان! از نو برایت می نویسم...

      نامه ام باید کوتاه باشد

      ساده باشد

      بی حرفی از ابهام و آیینه.

       

      از نو برایت می نویسم

      حال همه ی ما خوب است

      اما تو باور مکن !

 

 

۶-نامه ی ششم (شعر دوم)

 

رنج عشقی کشیده ام که مپرس

زهر هجری کشیده ام که مپرس

میزنم تا صدای ضرب کلنگ

آبرویت نرفته باد سرنگ

بی هوا کشته ای تفنگ سکوت

در/به دنیا بزن به کوبه ی زنگ

می کشم تا بپاشه خون کثیف

دست و مغزت بکش به تیر تفنگ

سر به صحرای عالم هپروت

آدمی در جهان کرده سقوط

تیر و قلب و... این منم که آخر کار،

می زنم بر حوا، تفنگ هبوط

می هبوطم که آدمم و عقیم

خون حوا بکش به تیر سکوت

گشته ام در جهان و آخر کار

دلبری برگزیده ام ...که سوار

                                -سوت-  دور می شوی

                                      -ـســــــــــــوت-     زود دور می شود... قطـــــــــــــــــار

۷-تکه ای از آخرین نامه ی من به امیلی کراپسزاک ،Emily(امیلی، دوست و همراه  چندین ساله ام)

امیلی عزیز!

        صدای چهارفصل ویوالدیست که می آید؛ از صفحه گرامافون که نه، از اسپیکر آی پادی که پدرم برای تولدم خرید.

نوشته بودی  که قلبت بی قراری می کند، باور نمی کنی قلب من بی قرار تر است.مغزم هم که ... اعتصاب کرده و هیچ غده ای درون بدنم نم پس نمی دهد؛ امیلی! از هیچ غده ی احساسیم، نوشته ای ترشح نمی شود.

       هی،حتما باید یک روز چشمانم را نشانت بدهم، می خواهم ببینی که بعد از مرگ Liyan گریه کردم، می خواهم ببینی که برایت گریه کرده اند. نیچه می گوید چشم دروغ نمی گوید، از یکی از دوستانم شنیدم که نیچه می گوید: دوستی زن و مرد زیباست، فقط اگر کمی "بیزای جسنی" به آن اضافه کنیم.نمی دانی دختر، چقدر از این فیلسوف ها بدم می آید، احمق ها کودکیم را در یازده سالگی دزدیدند، باورت می شود؟

       می دانی امیلی، دیگر برای مسلمان شدن دیگر خیلی دیر شده...به نظر من آدم های دنیا دو دسته اند: دسته ی اول من و تو، و دسته ی دوم بقیه ی آدم ها ؛البته اگر اونها را آدم حساب بکنی.آره دختر، یک جایی یک چیزی خوندم و خیلی دلم میخواد بهت بگم... ما هنوز آدم و حواییم امیلی،فقط دور و برمون یه ذره شلوغ شده.

       میدونی میخوام چشمهام رو بهت نشون بدم و یک عمر سیر بهت نگاه کنم.

چشمهایت را هم به من ببخش تا نگاهت منو بدرقه کنه، تا لب مرگ حتی،

تا خود خود مرگ، اونجا که قراره بدون خداحافظی از هم جدا بشیم،

                                                 "بدون خداحافظی" دختر،

                                               بدون خداحافظی...


پیوست مهم تر از متن برای کل پست:

از نقد های سازنده ی شما خیلی ممنون و به خصوص از راهنمایی های افراد زیادی مثل آقای موسوی، نفیسه ی عزیز ،خانم بشارتی و کسانی دیگری که اسمشان را یادم نمی آید (به جزدکتر پسا خاله ی محترممان!)؛ لطف بفرمایید و مثل پست قبل راهنمایی بفرمایید و به خصوص اشعار را نقد بفرمایید.

زمان ارسال این پست: درست در آستانه ی ۱۳روز سال ... یعنی ساعت ۰۰:۰۰ -۱۳/۱

نحس ترین وقت سال ...شاید!

پیوست مهم تر از متن دو:

پرزیدنت بوش قرار است روز ۲۴اردیبهشت، دقیقا مصادف با ۱۴می به  ایران سفر کنند؛ این سفر به درخواست نهاد ریاست جمهوری انجام می شود؛

القاعده هم در نوار جدید ویدیوئی خود اعلام کرده که قصد ترور بوش را دارد،

تا ببینیم چه خواهد شد...

پیوست مهم تر از متن۳:

دوستان لطف بفرمایید لینک وبلاگهای خود را هم بگذارید که برای پیدا کردنتان راحتتر باشم./


*
لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 13 فروردین1387ساعت 0:0 توسط افشین حیدری

به نام خدا

برف

۱-سلام به همه ی شما، توی این شب برفی، قرار نبود چیزی بنویسم، قرار بود اما بعد از امتحانها، امشب برف میمومد، دلم نیومد چیز ننویسم... نمیخوام خسته تون کنم، اما مادر یکی از بهترین دوستام از دنیا رفت... چقدر ساده! همین، برای شادی روح آن مادر یک صلوات توی دلتون بفرستین (یک کاریکلماتور، از عمران، فکر کنم: عکس گل محمدی که در آب افتاد، ماهی ها صلوات فرستادند!) .

به شما تسلیت میگم این ماه محرم رو، واقعا این ده روز برای همه مون یه نوستالژی قشنگه، ده روز برای تخلیه شدن. واسه ی همین ، آهنگ وبلاگ را برداشتم و آهنگ "سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت..." را گذاشتم که مناسبت هم داشته باشه و شاد نباشه.

۲- یک سپید جدید: (خودم خیلی دوستش دارم، لطفا بلند بخوانید، لطفا!)

و جّیغ...

    چشم خیس

و صورت کبود،

     -آینه شکست-

وســــــّکوت...

...والتین والزیتون

و تورسپیدی که صورت نوعروس زیر آن پیدا نیست ./

۳- امتحانات!

امتحانها شروع شد ، که نه! تمام شد! خیلی راحت و خیلی شیرین، سادیسم ندارم اما لذت میبرم تلاش های بچه هارو -که واقعا از زندگی میگذرن برای بعضی از امتحانها- وقتی میبینم، کلا سعی می کنم نظر همکلاسیهای عزیزم رو پاک کنم! اول از همه که به نظرات شعرا و به خصوص روشنفکرای محترم اصلا نمیخوره، دوم هم نداره، چون دلیل اول کفایت می کنه (دییییی..!)انشاا.. به محض وصول کارنامه، اسکن می کنم و در ادامه ی مطلب میذارم! واقعا همین کار رو می کنم.

۴- یک چیز پست مدرن!

ترکیدن بادبادک، سقوط الاکلنگ

نشستن تاب روی تو تابوی دلتنگ

نیچه ی احمق و همفری از خود راضی

فلسفه همین است ، همیشه بازی بازی

یاس فلسفی من زیر ناف اصفهان،

که زیر درفته ای ای کار در بمان

درمانده است سلینجر عقلم به کجا قد نمی دهد

تهمتن به زور صدنفر هم به تو تن نمی دهد

چراغ خواب خاموش و آسمانهایش هنوز تراست

افشین حیدری رفته (که... )و جایش هنوز تر است

سیگار برقی... که ضرر دارد ، (نکِش

نقاشی پاره شده را ...)کجا کَشاند، نکش

آدم کشی هم که شده کار بیمصرف و خزی

آخر چه میشود...فیلسوف کرکننده ی سمعکی ؟

صدای کرکننده ی... کرگدن پیر حرف نزن

فسّیل عقب مانده ی ذهنی جیغ...حرف نزن

به کله ام آویزان کرده ام پارک ممنوع،نمیشنوی؟

آجر ماتم زده ی پیر، خرفت فسیل ،مگر کری؟

دختران خیابانی، به کجاست شبان اندرون شدن؟

که مر شما را همانا به وجد آمدن و پر سرور شدن

ترکیدن بادبادک بدون نخ، هزار خورشید عقیم شده

دست نوشته های سربازی، بعد آنکه پسرش یتیم شده

عق، بالا می آورم شما را ، هی از شکم مادری که...

هق، گریه میکنم برای تان در رحم مادری که...

ازدواج موقت زاده حرام زاده تر است یا خود شما

 کارمان به جایی رسیده... حرام تری از زنا خود شما

لیوان قهوه ی تلخ را بالا میاورم،لاکان حامله شده

پست مدرنسیم هم برایتان بهانه ایست که باطله شده

هگل ،کرگدن پیر با شما حرف می زنم

برادر کفن جیغ با شما حرف می زنم

تف به تمام خاطره های/ ماتمِ گرفته ام

جیغ نوزاد ،داد من که .. مادِر فرشته ام

این بچه حرام زده است، که دریدا... ولش کنید

این بچه ی فلک زده مادر نـَ.. دریغا...ولش کنید

از دنیای کوفتی و زندگی سگی ما،

همین دو روز لعنتی مانده،َ تحملش کنیم (؟)/

(البته این شعر از فیلتر آقای موسوی رد شد، ولی این به این معنی نیست که ایشان تایید کردند! از چند صدایی این شعر ایراد گرفتند، اما کاملا عمدی بود. در ضمن این "کنیم" با "کنید" ردیف نیست،یعنی قافیه ندارد، اما این هم جزء شعر است، عنایت بفرمایید ! این زندگی مسخره ی ما کی قاعده و نظم داشته باشه که این جا داشته باشه؟)

۵- من مش حس نیستم ، من گاو مشتی حسنم . کجایی مش حسن بلوری! اومدن گاوتو ببرن(عزت اله انتظامی،گاو،داریوش مهرجویی)

نمیدانم، بد است یا خوب ، اما دیگر عادت شده که چند خبر هم بگذارم، از سیاست، تا بفهمید که با چه کسانی طرفیم... روز به روز دلتنگیمان بیشتر میشود برای مردی با عبای شکلاتی.

- دبیر علمی و رئیس هیأت داوران نخستین جشنواره ی ترافیک و رسانه : "زمانه کار مفید روزانه ی کشور نیم ساعت است!" (دلیل ؟چرا؟ چون ما کل یوم ملت مسلمانی هستیم ، شاید به دلیل اینکه کار دنیا ارزشش را ندارد، والا...)

-مهندس حمایت می کند! از چه کسانی؟ از ساعت شنی، مهندس؟ چه شد؟ مگر قرار نبود...؟ تو  هم که آخر (.....)ی! بله! رهبر (نماینده ی مردم اصفهان) و آقای طباطبایی (نماینده ولی فقیه همان اصفهان) به این برنامه اعتراض کردند، بله! اعتراض کردند که دارد حریم شکنی میشود، می فرمایند ما (احتمالا ما یعنی ایرانی ها) که ملت گل و بلبل هستیم، و ایضا چشم و گوش بسته، چه معنی دارد که این فیلم ها برای -زیر که هیج!- بالای ۱۶ سال ما بد آموزی داشته باشد؟ بله، زشت است، و اخ و جیز و هزار چیز دیگر است، نتیجه ی اخلاقی: مهندس ضرغامی عزیز، مثل همیشه کوتاه اومدند و گفتند باشه! ساعتشو عوض می کنیم ،میذاریم دیرتر! آقایون قرمودند نچ! عرض شد چرا؟ گفتند با این که بی تر بیتی است، هفته ای یک بارش کنید ... مهندس هم که... آقایون صلوات فرستادند رفت پی کارش! راست می گویند آقایون، والا، ما ملت دل پروانه ای که این چیز ها معنی نداره! یک بار (اونم یک بار !)بیست و سی عزیز (کامران عزیز که جدیدا خیلی موهاشو توپ میزنه!اصلا مد هالیوود روی کله ی نجف زاده عوض شد، کم کم پاریس هیلتون با کاپشن احمدی نژادی توی شو روم ها ،کت والکینگ می کنه!) ،بله، داشتم عرض می کردم، توی بیست و سی یک دقیقه ی در مورد ایدز حرف میزد، ما (یعنی ایرانیها) جمیعا رومون نمیشد سرمون رو تا یه هفته ی جلوی در و همسایه بلند کنیم (افشین جان! نزن این حرفارو! تو خودت روضه ای، ولی گریه کن نداری، بزنی بدتر میشه ها، اصلا بیخیال ، همین که خواستند دست بند بهمان بزنند عرض می کنیم: من مش افشین نیستم، گاو مش افشینم!همین طوری یک چیزی یادم افتاد، عمره ی دانش آموزی نزدیکه!)

-مهندس علی آبادی : در بسیاری از جاها که باید اعتراض کنم، حرف نمی زنم ،چون پای منافع ملی در خطر است(نقل به مضمون! اصلا قرار شده به جای آقای علی آبادی، بفرماییم منافع ملی، یعنی هرجا شنیدید منافع ملی، مطئن باشید استعاره از مهندسه. )منافع ملی پس از قدری تفکر و مکاشفه فرمودند: قضیه ی فوتبال ایران وخیم است، شخصا فقط با پلاتر مذاکره می کنم (بله! منافع ملی هم متوجه شدند که شخص پلاتر، دست نشانده ی آن سارکوزی معلوم الحال است که داره زن سوم هم می گیره، آقای پلاتر بیشتر از خود ما، سپید قبلیمو جدی گرفتند، اصلا در روایات آمده است که آقای سارکوزی کل یوم به بی نظیر بوتو نظر داشته اند که منافع ملی با کمک آقای کفاشیان، نماینده ی منتخب مردم ایران در فدراسیون، رد ایشان را می گیرند و در یک عملیات غافل گیرانه با کمک از ژنرال واکانت، آقای قلعه نویی ، بی نظیر بوتو را ترور می کند تا ما هم نتیجه بگیریم که بار کج آقای سارکوزی با هوشیاری منافع ملی به نتیجه نرسید)

-ژنرال قلعه نویی در خطاب به منافع ملی (منافع ملی ،اسم مستعار جناب آقای مهندس علی آبادی،با لحن قیصر بخوانید لطفا):وقتی رفتی نفهمیدم کی داره میره.حالا که اومدی میفهمم کی اومده... هنوزم کم حرف میزنی .... هنوزم ماتـی .... هنوزم تو چشات عشقه.... حتماَ هنوزم دروغ نمیگی؟! مثه یه كفتر، رو شونه من. صفای قدمت

-دیگه حال خبر ندارم!ببخشید اگر یه کم ورزشی شد!

۶- شعر!

حالا که نانوا جوش شیرین می زند                                        بنگر چگونست حال فرهادم ،ببین

عمری کلنگ و تیشه یارم بوده است                                    بنگر خرابست حال و فریادم ببین

جانا به عمرت دیده ای مردی ز جمع عاشقان؟                          گرنه ،بیا و ژست در یادم ببین

عمری دلم خوش بوده است آزاد میگشتم ولی                     خود را نگر، در دام صیادم، ببین

گویی که اشک چشم من آزرده میسازد تو را                          بنگر کنون خوشحال و سرشادم ببین

آن روز که یک حالی شدم،عاشق شدم؟حالا بیا                  عشق یکروزه به جای عشق صدسالم ببین

گفتی که روح شاعران، پاکست و بی وصله ولی              چشم متآفیزیکیش!گر میتوانی روح شیادم ببین

۷- نظر بدهید، نقدم کیند،  خیلی خیلی نیاز دارم، خیلییییییی! خیلی ممنون!

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

ویرایش جدید:

۹- خیلی کم حرف تشریف دارم... این هم ادامه ! (ویرایش دو٬ بفرمایید جشنواره)

بالاخره با تلاشهای بی وفقه دوستان مراسم اختتامیه این جشنواره ي کاملا متفاوت روز پنجشنبه ۱۸ بهمن ماه برگزار خواهد شد. محل برگزاری تهران- دانشگاه علم و صنعت و ساعت برگزاری این مراسم ۳ الی ۷ بعد از ظهر می باشد.

 

مراسم شامل:

1- شعرخوانی 50 شاعر پیشرو و برتر (در 5 مرحله)

2- شعرخوانی و صحبت های شیرین «استاد محمدعلی بهمنی»

3- موسیقی تلفیقی

4- پذیرایی

5- پخش فیلم كوتاه

6- اجرای سه نفره دادائیستی!

و چندین سورپرایز دیگر خواهد بود...

مسائل مهم مورد توجه: ....اینجارا کلیک کنید!

درضمن برگزيده اي نفيس از آثار شاعران برتر اين جشنواره تحت عنوان «گريه روي شانه ي تخم مرغ» در زير چاپ مي باشد كه در صورت نرسيدن به مراسم اختتاميه به آدرس تمامي دوستان حاضر در جلسه پست خواهد شد.

در ضمن

شماره دوم مجله «همین فردا بود» چاپ شد

دوستان اصفهانی عزیز میتوانند برای تهیه مجله از طریق نظر خصوصی یا تماس با شماره تلفن ۰۹۱۳۱۸۸۴۶۶۱ (افشین حیدری) تماس بگیرند

اطلاعیه ی فوق العاده مهم برای عزیزان اصفهانی، کلیک کنید 

برای اطلاعات خیلی بیشتر به ادامه ی مطلب رجوع شود!حتما


ادامه مطلب

*
لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 23 دی1386ساعت 20:7 توسط افشین حیدری

 

به نام خدا !

مقدمه نداریم.

ماه عزیز رمضان بر همه تان مبارک . انشاا... نماز و روزه هاتون قبول.

وزیر علوم چند روز پیش در تلویزیون حرف هایی زندند که جای تامل داشت ،ایشان گفتند باید با اندیشه های چه گوارایی(cheguara) و چپ گرا در دانشگاهها برخورد نرم شود ، ما که نفهمیدیم!همین که آقای دانیل اورتگا(daniel ortega )(و دختر و فرزند و همسر مکرمشون) در خرداد همین امسال در دانشگاه امیرکبیر حضور یافتند ، و ما می دانیم آقای اورتگا بدون شک یکی از پیروان اندیشه های چپ و چه گوارایی و شاید نزدیک شخص از لحاظ اندیشه به چه گوارا است و خودش end چپ می باشد ،خودش بهترین تبلیغ برای اندیشه های چپ نیست؟ و همانظوری که دیدید ،آقای رئیس جمهوربه تک تک کشورهای آمریکای جنوبی سر زده سر زندند و بعد هم تند تند با آن ها تفاهم نامه و سوء تفاهم نامه نوشتند. همان شب ها هم که انقلاب کوبا در شبکه ی 4 هزار بار تکرار شد، و بر نزدیکی آن انقلاب ها و انقلاب ما شونصد بار تاکید شد، نتیجه گیری به عهده ی خودتان ،آن سفر های دکتر به کشورهای سوسیالیست لاتین چپ و این حرف های وزیر ....

نمی دانم این به اصطلاح هالیوود(hollywood) با این کشورهای خاورمیانه و اطراف چه مشکلی دارد که همین طور ارث پدرش را از ما مدام طلب می کند ،نمونه اش همین فیلم... نیاز به گفتن نام نیست! هر فیلمی که (معلوم نیست که این همه بودجه را از کجایشان در می آورند) ساخته می شود جزء این دسته قرار می گیرد ، یک فیلمی جدیدا به دستم رسیده به نام بورات (borat) ،بورات اسم یک مرد بی نوای قزاقستانی (که البته بازیگر این نقش بینوا کلی جایزه ی نقش اول مرد را درو کرد) به همراه دوست خپلش ،عظمت با هم به طرف –به قول خودشان- US and A  می روند که برنامه بسازند و بعد ببینند که چکار کرده اند که پیشرفته شده اند و بعد هم بیایند و همان کارها را در مملکت خودشان انجام دهند .(تقریبا خودمان نمونه اش را داریم ،این تبلیغی که نشان می دهد که آقای محترم از ژاپن بر می گردند و نهایت تکنولوژی را در آن جا از این قطار های هوایی می بینند که فوق العاده کلاس دارند! و بعد هم مسئولین روزی شونصد بار به ما حالی می کنند که مترو ساختیم ،سر کار بودید ،اصلا به درد نمی خورد ،بیایید سوار این قطارهای هوایی شوید . انشاا.. آن که ساخته شد ،ما هم در دسته ی کشورهای پیشرفته قرار می گیریم ،انشاا..) .

عظمت وبورات پایشان که به آمریکا می رسد ،با دیدن کپیتالیسم (Capitalism) و لیبرالیسم (liberalism) –به اصطلاح- خودشان را خیس می کنند و ضایع بازی هایی در می آورند که بیا و ببین ... یعنی فیلم را که دیدید ،بلند می شوید به شرکت برادران وانر می روید و دست آن ها را می سازید که چقدر فیلم خوبی ساختند و آن وقت است که می روید و التماس می کنید که 301 و ... را هم بسازند!

نمی دانم می دانید یا نمی دانید، ولی یونسکو(United Nations Educational, Scientific and Cultural Organization ) امسال را سال مولوی اعلام کرده که این به همت برادران ترک (نه داخلی،منظورم ترک های همسایه هستند) انجام شده ،و البته مسئولان ما هم چون خیلی دارای غیرت می باشند ،حضوری و غیر حضوری خدمت مسئولان پایه بلند ترکی رسیده اند و کلی هم ازشان تشکر کرده اند.البته ابولحسن خرقانی هم ادعای تازه ی ترک هاست و تاجیکستان دوست و عزیز هم با تلاش بی پایان خود سال بعد را رودکی نامیده  و ازبکستان هم پایش را در یک کفش کرده که دانیال نبی مال ماست.خوب ...الحمدالله... مثل این که در زمینه ی مشاهیر تاریخی و ادبی به خودکفایی رسیده ایم و داریم صادر هم می کنیم ،بابا سخت نگیرید ،ما که این همه آدم مهم داریم ،حالا هفت ،هشت تایش را هم هدیه دادیم به کشورهای دوست و همسایه تا هم روابط ما با آن ها قوی تر شود و. هم این که ....دلیل می خواهی چکار؟همان دلیل اول بس است.

و در ضمن جدیدا شنیده ام که قرار است برای قبر(!) داریوش راه آهن هم بکشند که انشاا... امکانات رفاهی اش(یعنی به غیر از استخر اختصاصی) تکمیل شود .خدا پدر دولت جدید را از دنیا نرفته بیامرزد که انقدر به فکر فرهنگ و ادب فارسی می باشند،دمشان گرم!

 

تصویر خانمی که بی شوهر "حروم" شده!

-هر چه خسته بودی ازم حالا تموم شده

-تنهام نذار که.... تنها بودنم

انگار یک عادت مشکوک...(دورم شلوغ شده)

-من بی خدا نمی توانم! (همین؟بس؟)

-من بی خدا هستمو (وقتم تموم شده)

هی هل میدهی و  من آخر صف ایستاده ام

(صفی که آغاز و پایانش یکی شده)

-بی حوصله تر می شوی، نخور! نزن

بی عقل تر از این میشوی ،احمق ذلیل شده

کی گفته زندگی سخته؟ (الو؟الو؟)

بی خنده هات مرگ من/گریه ی جسد شروع شده

****

یک صندلی ،یک میز و یک دیوار و یک عاقد کلنگ به دست

مهمانی عقد من و خورشید حالا شروع شده

دیوار را بکن ،کلنگ بده ،محکم بزن،بدو!

در انتظار نوریم چون ...(دیوار سوراخ شده)

وقت ندارم، ساحل عاج خیلی دور است؟نه؟

ساعتم ...وقتهاست که... خیلی دیرم شده

میروم دورترین جایی که هست هست

نیست میشوم آن جا ،(دورت شلوغ شده؟

پز می دهی احمق؟فکر کردی تو... من خرم؟

یا- بلا نسبتت -گوشهام دراز شده؟)

****

خب چرا قهر می کنی، جنبه نداری دعوا نکن

اصلا به من چه،گم شو برو،فکر کردی قحطیه دختر شده؟

از آن دماغ گنده ات خجالت نمی کشی؟

سن شناسنامه ات را ندیده ای گور به گور شده؟

حوصله ی دعوا داری؟ تا صبح این جا بمان

رزم من رستم و توی دختر تازه شروع شده

****

انگار خیابان بند آمده (الو؟ الو؟)

کل پس اندازم پشت این دکه تموم شده

****

صف هم که تمامی ندارد،کی میرسیم به ته؟

یک صدایی ازته: مامان! بودنم از یک رحم شروع شده؟

ول ول لق میزند (شرمگاهم) مرده شورت را ببرم

زشت است جلوی این همه دختر/ گور به گور شده

ول هم نمی کند ،هیچ... تمام ...گرفته است

جان تک دخترم غزل شهر خیلی شلوغ شده


*
لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 14:17 توسط افشین حیدری

بسم الله الرحمن الرحیم

 2و 8تیر سال 1386

در مدینه راه می روم .تنهای تنها و نه با پدر و نه برادر و نه هیچ کس دیگر .نماز صبح تمام شد. از روضه ی رضوان می گذرم ،نگاهی به در خانه ی فاطمه می اندازم و در شلوغی آسمانی بین الحرمین خود را گم می کنم...

****

دیشب اصلا نخوابیدم ، و فقط دور خانه ات چرخیده ام .نماز صبح را میخوانی ،این مردم انگار خواب ندارند و من هم ،انگار...

بی اختیار چشم به خانه ات می دوزم ،آتشی در درونم شعله می کشد. چشم بر نمی دارم ولی بلند می شوم...

****

از پله های بقیع بالا می روم ،شنیده ام که زیارت فقط معرفت می خواهد ،می خندم بی اختیار ،چه با معرفتند این دوستان دور قبور ائمه . بالا می روم از در وارد می شوم ،هوا هنوز تاریک است و می دوم به سمت پنجره های بقیع.هنوز شلوغ نشده ،این جا نیازی به روضه خوان نیست ،اما پشت سرم یک آذری زبان با سوز می خواند...

****

بلند می شوم و به سمت خانه ی خدا می روم ،یک دور داخل جمعیت می زنم تا با آن ها همراه شوم. و چه میهمانی با شکوهی ،تشنه ات بشود با نگاهی سیراب می شوی ،و بازهم اگر نگاه کنی تشنه تر می شوی. عشقها میان خدا و بنده اش رد و بدل می شود این جا خود بهشت است. از صدای الله اکبر مردم می فهمی که به حجر نزدیک هستی ،چشمت به دنبال چراغ سبز می گردد ،پیدایش می کنی

****

می خواند و چه زیبا هم می خواند .زبانش را نمی فهمی ولی انگار دارد از زبان تو سخن می گوید. خواه نا خواه و اگر نخواهی ،گونه هایت تر می شود.دیگر غرورت را زیر پا می گذاری ،انگار نه انگار که نوجوانی و غرورت بی پایان ،اصلا جلوی آن سنگ  ها،غرور مسخره ترین چیز عالم می شود در نظرت ،پس دلت را با چشمانت را هماهنگ می کنی ،حالا این بغض توست که روانه می شود ،خوشحالی و غمگین .این مدینه  چه بوی غربت آشنا و دلپذیری دارد...

****

الله اکبر...و خدا خیلی بزرگ تر است ،خدا بزرگ است...چه مفهوم آشنایی ،اما اینجاست که درکش می کنی ،کلماتی که تکرار می شوند و بعد از هر بار تکرار ،بار بعد زیبا ترند ،انگار کلیشه را نمی شناسند.الله اکبر..دور اول طواف شروع می شود ،دعای طواف دستت است ،دلت به خواندنش نمی رود ،انگار می خواهی خودت دعا بخوانی ،نمی دانی چه بخوانی که جواب شورت را بدهد فرج ،و یا تکه هایی از کمیل...الهی! انت القوی و انا الضعیف ،و هل یرحم الضعیف الا القوی...ای خدا! توی قوی هستی و من ضعیف ،و چه کسی به جز قوی به ضعیف رحم می کند ...جملاتی که قواعد را در هم می شکندد ...سوالی هستند  اما علامت سوال ندارند ،این ها درخواستند ،تو برای گدایی آمده ایی..

****

خورشید آرام آرام بالا می آید از پشت قبور ائمه . دیوانه ای و دیوانه تر می شوی . نمی دانی به کدام سنگ نگاه کنی ...صدای روحانی ای از یک کاروان به گوش می رسید :...آن قبرها اولیش از عموی پیامبر است،بعدی ازآن حسن وسجاد و باقر و صادق ... آن سنگ ها چه شکوهی دارد ،آن جا ام البنین است ،امامان هم اینجایند ،زنان و عموی پیامبر ،محمد هم پشت سرت ،دلت برای فاطمه تنگ می شود...

****

می بینی در خانه ی خدا را  ،ملزم را ،همان جا که کعبه برای فاطمه گشوده شد ،همان جا که علی بیرون آمد ،حجر اسماعیل را  ،مقام ابراهیم و حجر الاسود را ،همه این جا بهشتنید ،پس با ادب راه می روی مبادا که مهدی نگاهت کند و تو حواست نباشد. ..

****

به آن چند سنگ می نگری ،انگار تمام شکوه عالم را در این جا به یک باره نشانت می دهند ،قلبت نمیداند بایستد یا تندتر بزنی ،چه شکوهی !یاد گنبد امامت در مشهد می افتی ،دلت تا آن جا می رود و بر می گردد به همین چند تخته سنگ با شکوه...

****

گرما هم انگار مفهمومی ندارد ،خورشید دیگر چیست؟ تو اینجایی و خدایت در روبه رو ،دیگر چه چیز اهمیت دارد؟دور دوم  و سوم و چهارم ،دور پنجم که می رسد احساس گناه می کنی ،یعنی فقط دو دور دیگر مانده است؟

****

می گویند که رضا غریب است ،اما چرا با این همه زوارش با زهم دم از غربت می زنند برایش؟مردی جوابت را می دهد : مدینه وطن شیعه است ،روزی که خواستی خداحافظی کنی ،می فهمی که از وطن جدا شدن ،یعنی چه ...راست می گفت! در مدینه که هستی ،انگار که در وطنت راه می روی ،و انگار که در خانه ی اصلیت هستی ،اما چگونه دل را از مدینه بیرون ببرم؟روز خداحافظی همه ی چشم ها گریان تر است ،می خواهند از وطنشان دور شوند ،دلت برای همه شان می سوزد و بد هم می سوزد...

****

آرام آرام از کعبه جدا می شوی ،این دور آخرت است ،طوافت را که تمام کردی به پشت حجر می روی ،تا دو رکعت نماز بخوانی،نماز طواف ...خواندی ،تمام شد  رفت به مردم در حال طواف عاشقانه می نگری ،تفاوت عشق الهی و زمینی را این جا می فهمی! چقدر دوست داری مردم به دور معشوقت بگردند ،اصلا دوست داری عالمی را عاشقش کنی...طواف چقدر زیباست ،هرچه بیشتر بگردی هشیار تر می شوی ،انگار که زندانی هستی و می خواهند که آزادت کنند...

****

می خواهی از بقیع بیرون بروی.دیگر وقتت تمام شده است و بقیع خیلی شلوغ ،میخواهی همه ی عالم از این آب بنوشند ،پس سر به زیر می اندازی ،و برای بار آخر به آن سنگ های عظیم می نگری ، مهرشان در دلت قوت می گیرد و انگار زندانی و می خواهی که آزادت کنند...

ا.ح


*
لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 5 شهریور1386ساعت 10:32 توسط افشین حیدری

سلام دوستای من!

اول از همه میخوام بگم که این اولین (تکرار می کنم اولین) شعریست که من در این قالب گفته ام! پس هم حق دارید بخندید و هم نه ! لطفا نخندید ٬هنوز درست با این قالب آشنا نیستم ٬فقط خواستم فکر نکنید که وزن و از این حرفها رو اصلا بلد نیستم٬ من هنوز آن به اصطلاح پسا را بیشتر دوست دارم ٬اما...به هر حال ببخشید منتظر نقدهای صمیمانه ی تان هستم

اللهم کن لولیک...

تا سامرای عشق تو پابرهنه می دوم          

         برطبل انتظـار محـــکم و عاشقانه می زنم

ای مدینــه چشــم انـتظار نگاه تو!                  

      در اشتیاق آمدنت،جمعه ها بی بال می پرم

                                              *  *  *  *

صدای دعایم به عرش خواهد رسید

         صدای گریه های بی صدایم به عرش خواهد رسید

پشت تمامی کــتاب هایم نوشته ام

           می دانـم که آن جمــعه آخر فرا خواهد رسید

                                            *  *  *  *

خواهـــی نخواهی اشکـــت روانه می شود

       با ندبــه خواندنت ،بغضت اضـــافه می شود

کاری نمی توان کرد،«اینست رسم روزگار»

       پروانه در طواف شمع ،جانش گرفته می شود

                                            *  *  *  *

ای که نفس مسیحایت عالم گرفته است

              ای کـه در نبودنت،جانم آتش گرفته است

و ای که جهانی در انــتظار توســـت

    با نبودنت،ای امام عصر،غروبهای جمعه غم گرفته است                                                                 *  *  *  *

از مدینه،صدای "اناالمهدی" به گوش خواهد رسید

               نور خورشید پشت ابر به تمام عالم خواهد رسید

  ای اهــــــــل عــالــم ! این امــام مـــــا  

              مــــهدی فاطــمه ،روزی آخر،خواهد رسید    

( شعر هفت روزه -متولد جمعه ی پیش- ا.ح )

 

 با زهم تکرار می کنم ٬این اولین شعر من در این قالب بود ٬و اصلا کلا قالب سنتی دار بود ٬من منتظر نقدهای صمیمانه ی تان هستم!


*
لينك ثابت نوشته شده در جمعه 2 شهریور1386ساعت 17:28 توسط افشین حیدری

سلام!دوستان با ادب و عزیز!

خیلی متشکرم به خاطر نظرهای قشنگتون

از آن جا که نمیخوام یک روز سالم برید بخوابید، میخوام امروز یکی از شعرهای ------و واستون بذارم(اگه میشه بگید این شعره یا نه!لطفا انتقاد کنید،خیلی خوشحال میشم)

با دست راه می رود ،معلمی ،وارد کلاس می شود،

اجازه می گیرد،

اجازه می دهد ،نیمکت، رویش می نشیند!

-چقدر تکان می خوری؟معلم مگر میخ دارد؟

نیمکت ،یک منفی قرمز می گیرد

****

دانش آموزی دیر به کلاس می رسد ،

داد می زند ،

-این دفعه ی آخرت باشد

به معلم می گوید،

-چشم

معلم از نمره ی انضباط خود ،

دو،سه نمره ای کم می کند!

****

مدیر ،صدا می زند دانش آموز،

مدیر می رسد و دانش آموز،

علت آمدنش را می پرسد،

-چرا آمدی؟

جوابش:....

جوابش قانع کننده نیست ،

                          این پنجمین مدیری است که امروز اخراج می شود!

****

سرایدار مدرسه ،

در حالی که عرقش را پاک می کند ،

به دفتر معلمان وارد می شود،

-چه روز سختی!

-و چه امتحان فوق العاده ای!

این را سرایدار دیگر با شیطنت می گوید!

****

کودک هشت ساله از سر کار برمی گردد،

سر پدرش داد می زند ،

-باز که غذایت ته گرفته است...

مادر گریه اش می گیرد،

                   این پنجمین عروسکی بود که امروز مادر شکست!

****

باغبان با سرعتی باور نکردنی- ،در حال کندن تمامی گل های باغ است،

دزد ،به دنبالش می افتد،

و به زندان می بردش ،

و او را در سلولی در کنار پلیس های دیگر-می اندازد،

-نگهبان!امروز چرا کسی فرار نکرده است؟

                       همین جاست که پنجمین نگهبان زندان اخراج می شود!

****

-وای چه خبرهای خوشحال کننده ای داریم!

این را دلقکی ،در حال گفتن خبرهای بعد از ظهر می گوید،

-امروز 27نفر به بدترین شکل مرده اند ،

نتایج نشان می دهد که آمار طلاق بالا رفته است،
مصرف برق به حداکثر رسیده و به گفته ی نماینده ای،

دیگر در خزانه ی دولت پولی نمانده است،

و از منابعی شنیده ایم رئیس جمهور ،40سال دیگر ماندنیست!

****

برف می بارد،

هوا،وای! ،بسیار گرم است،

-چندم ماه است امروز؟

-من چه می دانم؟

****

و چقدر همه خوشحال هستیم،

معلمی که با دست راه می رود،
نیمکتی که روی معلم می نشیند!

مدیری که رسما از مدرسه اخراج می شود،

کودکی هشت ساله- که از سر کار بر می گردد،

مادری که عروسکش را می شکند،

پدری که غذایش ته گرفته است،

باغبانی که از تمام گل های روی زمین متنفر است،

دزدی که پلیس را به زندان پرت می کند،

و خبرهای خوشحال کننده ای که می شنوی،

واقعا که از کلیشه در آمده ایم،

این جا،دنیای دیوانه ی دیوانه ی من است،

خوش آمدید!

شعر متولد امروز صبح ،ا.ح

 


*
لينك ثابت نوشته شده در شنبه 27 مرداد1386ساعت 14:26 توسط افشین حیدری

به نام خدا
دوباره خوابم نمی برد،
خوابم نمی برد،خوابم نمی برد،نمی دانم  چه کار کنم ،
از د ست این مانیا ،سر در گمی ،از احساس بی هدفی و پوچی ،و دوبار من و همان سوال همیشگی...
از کجا آمده ام،آمدنم بهر چه بود...

دوباره خوابم نمی برد،و این بی خوابی مسخره ،ذهنم را آزار می دهد،
و نه فقط ذهنم ،بلکه ...نه !فقط همان ذهنم،آزار می دهد،اذیت می کند ،و بد هم اذیت میکند؛
نه! بی خوابی اذیت نمی کند ،آن افکارند که شکنجه ام می دهند،
که چرا،خدا! چرا فقط من و کس دیگر نه ،و چرا کس دیگر و نه من...
دوباره همان کلیشه بیدار شدن از خواب ،و تلاش برای دوباره به شب رسیدن ،
از علافی دم صبح ،تا خستگی بی دلیل ظهر ،و غم عصر ،و بعد شب و سکوت ،و برای من همان سوال همیشگی، که بودنم برای خودم و دیگران چه سودی دارد؟
اگر من امشب بخوابم ،و واقعا خوابم ببرد ،و صبح بیدار نشوم ،چه اتفاقی خواهد افتاد؟
واقعا پس از مرگ ما ،دوست نزدیک ما ،پدر و مادر ،برادر ،خواهر ،و یا حتی کسی که با او قهر هستیم، همه، چه کار خواهند کرد،و پس از یک هفته ،یک سال ،و خدا می خواهم بدانم بعداز 10سال ،کسی مرا به خاطر خواهدآورد؟
و بعد از مرگم چه خواهند گفت ؟اسطوره و قهرمان،کسی که غیر از خوردن و خوابیدن در کاری دستی نداشت(و بد بخت ها نمی دانند ،نه غذایم را می خوردم و نه به خواب می رفتم!)
و این روزها چه قدر زیاد می شنوم  این کلمه ی مرگ را ،و چه فدر راحت این پیرتر ها می گویند ،برای مرگ آماده ایم ،یعنی اصلا نمی دانند مرگ یعنی چه؟
به نظر من ،مرگ نقطه و تیر خلاص(!) ما آدم ها نیست ،فکر می کنم مرگ آخر ماجرا نیست ،و اگر باشد ،خیلی از جوانمردی به دور است ،
که خدایی،اگر باشد ،که هست ،بگوید تمام! مزه ی دنیا را چشیدی ،دیگر آدم بودن بس است ،برو و هیچ چیز شو،همین حالا! من هیچ وقت نمی فهمم بی دین ها چطور بی زندگی پس از مرگ باور ندارند،شاید دیوانه اند،و شاید ما دیوانه ایم –اما از نوع خوبش-،از کسانی که سعی می کنند همه چیز را با منطق حل کنند ،بدم می آید،مگر همه چیز منطق است؟پس   دیگر هیچ چیز منطقی نمی باشد ،اگر همه جا چیزی باشد ،دیگر نبودنش معنا ندارد،
خوابم می آید،شما و مرگ،چه فکر می کنید؟


*
لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 11:14 توسط افشین حیدری