تبليغاتX
دیوار نوشته های یک زندانی
دیوارنوشته های زندانی سلول 24

به نام خدا

سلام! ؛

 

نشسته در

هوای خیس تخم مرغ

درون زرده ی کثیف تخم مرغ رنگی ام

در انتظار

می کُشم

تمام خاطرات خوب سال های کهنه را

و خون قرمز دو ماهی سفید،

تمام سفره را سیاه می کند

که انتظار

می کشِم

تمام فال های یک زن سفید بخت،

که پشت چادر سیاه

تمام روزهای سال ماه گاو را

رقم زده

نشسته در

هوای خیس اصفهان

درون زرده ی کثیفِ...

 

من و ایفل

"دست بردار ازین در وطن خویش غریب..."

 

            نام خطوط ملّی هوایی ایران، ایران ایر است. فکر کنم این هزارمین پروازِ من  با این خطوط باشد، که این بار باید مأمور گینس را با خودم ببرم تا این رکورد "هزار پرواز با خطوط ایران و هنووووز زنده"ی من را ثبت کند!

            از پرواز می ترسم.

از اوج گرفتن می ترسم، از در هوا معلّق شدن هم. اصلا از ارتفاع می ترسم. کلاً از پرواز حالم به هم می خورد، شاید به همین دلیل باشد که وقتی به فرودگاه نه چندان قشنگ و مجهّز رم رسیدیم، به "دستشویی" پناه بردم.

            قرار نیست سفرنامه بنویسم، قرار نیست بنویسم در رم "..رفتیم چشمه ی تره وی، جای خوبی بود!"،

دلم نمی خواهد بنویسم از ونیزی که "مست در سرگردانی خود"، از دیزنی لند و بازگشت به اصل خود!، و دلم نمی خواهد تمام ثانیه های پاریس را برایت مثنوی هفتاد من کاغد کنم.

پاریسی که من دوست دارم، پاریس عکس گرفتن و بای بای کردن خوشحالانه از بالاترین نقطه ی برج ایفل نیست، که ترس از ارتفاعیست که نکند شبیه پرنده ها بشوم و ...،

پاریس من splashing out نیست توی چامپس الیزه (که به غلط شانزه لیزه می خوانیمش)، مرد تنهاییست که از اوّل آن جا تا سر لادیفانس را مثل موش آب کشیده باران خورده گریه می کند و هی سرما می خورد، پشت شیشه های بخارنگرفته ی آن همه مغازه ی گران.

حال جیغ و دادهای معمول (!) در دیزنی لند و لذّت بردن از دنیای سه بعدی تخیّلاتش توی سینماهای سه بعدی و ترن های پرسرعت و بازی های پر از هیجانش را ندارم، و فقط دلم می خواهد به قبرستان پرلاشز (به قول فرانسوی ها: پق لاشز!) پناه ببرم و روی قبر صادق هدایت، برای هزارمین بار –بی توجّه به نگاه های متعجّبانه ی پاریسی ها- با تراژدی داش آکل های بدبخت و مرجان های بی احساس اشک بریزم.

            اصلا اهل خاطره تعریف کردن نیستم،

چون برای هیچ کس اصلا مهم نیست توی پیاتسه اسپنیا ( به زبان ایتالیایی، یعنی پلّه های اسپانیا، گران ترین محلّه ی کلّ اروپا که در وسط رم قرار دارد و برای خرید ،که عموماً بازیگران و سلبریتی های هالیوود از آن جا خرید می کنند، مثلاً جایی که کت و شلوار شان پن را درست کرده بود را زیارت کردم!)،من را با بازیگر میلیونر زاغه نشین اشتباه گرفتند،

در حالی که اصلا شبیه به آن پسرک نبودم و نیستم،

و هی با طرفدارانم عکس گرفتم و هی روی کیف پول ها (و حتّی کف دست ها!) امضاء کردم، و سؤال های آن ها را در مورد زندگی خصوصیم و برنامه ی آینده ام جواب دادم و تقریبا تمام شایعه ها را تأیید کردم و... (خدا من را ببخشد!). و یا این که در ایستگاه ناسیون، وقتی داشتم می رفتم پرلاشز، توی راه با یک دختر آشنا شدم که از من پرسید می خواهی سر قبر چه کسی بروی ؟ (نقشه ی قبرستان پرلاشز دستم بود و داشتم دنبال قبر صادق می گشتم!) و نگفتم صادق هدایت، که گفتم مارسل پروست! و او هم گفت می خواهد برود پرلاشز و می توانیم با هم برویم، ولی وقتی فهمیدیم که 4 سال از من بزرگ تر است، مودّبانه با هم خداحافظی کردیم،

            و یا چطور می توانیم برایتان بگویم از شب بیداری های من و فرنود فرجی–همسفر عزیز- و بحث های بی هدف و مسخره در مورد "1" و "2" و "3"، در مورد مهاجرت به استرالیا و کانادا، لیدو و مول اند روژ و لایف استایل ایرانی، شوپن (با شان پن بازیگر که اشاره شد، فرق دارد، این یکی پیانیست است!) و موزارت و بتهوون و ویوالدی و موریس، و یا با حمیدرضا (دانشجوی پزشکی دانشگاه تهران) در مورد یوتو و باب دیلن و لینکین پارک و قس علی هذا!

            نـــ/می نویسم برایتان از کلیسای قلب مقدّس در رم که سر یک تپّه بود و من و فرنود دیوانه وار 400 پلّه را با هم مسابقه گذاشتیم و بالا دویدیم! و یا نمی توانم بنویسم از کلیسای نوتردام در پاریس و گوژپشتی که داشت زیر میز چریتی اند دونیشنز کلیسا گریه می کرد...

...2 تا آسانسور سوار شده ایم، چند پلّه ی دیگر بالا بروم می رسم به بالاترین نقطه ی ایفل. یک اتاق دایره ای شکل، که دور تا دور آن را ال.سی.دی گذاشته اند و دور تا دور، با توجّه به سمت های جغرافیایی، هر جا که رویتان به سمت یکی از کشورهای دنیا قرار بگیرد، ال سی دی برایتان اسم شهر، پرچم کشور و فاصله تان تا آن جا را نشان می دهد.آن جا اوّل نوشته شده بود "تهران، 4627 کیلومتر"،

صفحه کم کم محو شد

"اصفهان، چهارهزار و تقریبا هشتصد ،نهصد کیلومتر!"... بعد دوباره محو شد نوشته ویک چیز جدید :"تا خانه تان...خیلی راه!".... "تا خودت:...... پشت سرت را نگاه کن!"

دور زدم و پشت سرم را نگاه کردم،

روی ال.سی.دی نوشته شده بود "واشنگتن: 7263 کیلومتر!" ... "ماساچوست: دور و برهای 7500" پس آن جایی دختر؟ ... "بوستون: مثل اصفهان، خیلی راه. بلکه هم بیشتر"....  "تا دانشگاه ام.آی.تی زیااااد راه!" دانشگاهی شدی مگر بچّه؟... "تا کالج ولسلی: خیلی بیشتر.... به اندازه ی یک عمر!" ... نوشته ها ناپدید شدند و خود خود ایفل رو به رویم ایستاد و گفت: "دلت چقدر برایش تنگ شده؟" و من گفتم :"هیچ!" و گفت "دروغ؟" و من سرتکان دادم و در دست های فلزّی ولی گرم و مهربان ایفل، گریه تر کردم و هی دست هاش محکم تر بغلم می کرد و چقدر بوی تو را می داد ...که نه! همه چیز بوی نرگس می داد و چقدر مثل تو نفس می کشید و هی دلداریم می داد و عجب روضه ای راه انداخته بودیم توی قلب اروپا... که خودم می خواندم و خودم گریه می کردم ، و توریست ها و ایفل و ال.سی.دی و حتّی دختران کالج ولسلی، و حتّی تر اصفهان و بوستون و کلّ مردم ینگه دنیا و حومه تماشاچی بودند، و تو... کجا بودی آن موقع؟ با صدای گرم فوق العاده ی خودت پرسید هنوز دوستش داری؟ گفتم شاید، گفت چقدر؟ گفتم به اندازه ای که یادش هستم. و بعد با هم خندیدیم.

نگهبان الجزایری برج همان موقع سر رسید و خنده ی ما را دید و گفت: می فهمم! و همه با هم لبخند زدیم و صفحه ی ال.سی.دی هی چیز می نوشت: ... "والّذین تدعون من دونه ی لا یستطیعون نصرکم و لا انفسهم ینصرون /  و ان تدعو هم الی الهدی لا یسمعوا و تراهم ینظرون الیک و هم لا یبصرون..."... (و کسانی را که به جای او می خوانید ،نمی توانند شما را یاری کنند و نه خویشتن را یاری دهند. / و اگر آن ها را به هدایت فراخوانید، نمی شنوند ، و آن ها را می بینی که به سوی تو می نگرند، در حالی که تو را نمی بینند..." (197و 198، اعراف)

...زیر لب تکرار می کنیم: " و تراهم ینظرون الیک و هم لا یبصرون... و می بینی به سوی تو می نگرند، در حالی که تو را نمی بینند..." و بعد ال.سی.دی اذان می گوید و به جماعت نگهبان الجزایری برج، وضو از سند می گیریم و با کمک ال.سی.دی قبله را پیدا می کنیم و نماز می خوانیم... و توریست ها هی به ما ملحق می شدند و عجب مسجدی کرده بودیم ایفل را! و بعد از نماز می فهمیدم بوی نرگس را از زیر چادر دختری که...

 

 

 

 

 

"با توام! تند، جرش بده سرگرد"

تیرُ.. شلّیک؟ ، ستاره ی پژمرد

"نکشیدش! ولش بکن کفتار!"

-پس زمینه:صدای دف و سه تار-

"با منی؟" ناگهان فشنگ جا خورد

با تعجّب، نگاه افسرِ کرد ،

مثل "بُستان" تن تو را جنگید

-غیرتم هی به تخت می خندید...-

(وسط اصفهانِ سردرگم

قبله ی من سنندج است یا قم؟)

آسمان بعد دوباره قرمز شد          تیربارها به راه افتادند

یک نفر زود ز چاله بیرون رفت         صد نفر بعد به چاه افتادند

-بوی خون از میان شطّ و دنا-            "بارالها! خدا! تو ادرکنا"

تا چهارپاره شد غزل برخاست            و سماعید به سبک مولاتا

هشت سالِ تمام می جنگید                هشت سال، تمام، فصلِ کوچ

توی گرمای سگ کشِ کارون           بی پر و بال ،پنگون ها ...پوچ

خنده ی بی تفاوت سرگرد             غرّش بعث توی خوزستان

"پنگوئن ها به راه افتادند"*             از شلمچه، به سمت کردستان

آسمان بعد دوباره راه افتاد              جای عکس ستاره... (ماه افتاد

یک به یک تند، کبوتران رفتند         پنگوئَن از قبیله جا افتاد

روی ویلچر نشسته و گریان           پنگوئن گریه می کند آرام

-پس زمینه:صدای قُل قلِ نفت-      آخر فیلم... شکراً Uncle Sam !

* مصرعی از سیّد مهدی موسوی

ببخشید که این بار پست خیلی خیلی طولانی بود، یعنی طولانی تر بود و نامه ای هم داشت از من به خاتمی، که جا نشد (و یا به صلاح نبود!) که بگذارم. حالا هم وقت نمی کنم آن لاین بشوم، شاید ماهی 4 بار، که آن را هم دیگر نمی شوم.

فعلا خداحافظ همههههههه ی دوستان عزییییییییز.... تا 15 ماه دیگر! 15 ماه دیگر خیلی دور نیست، یعنی می شود تقریبا فردای روزی که کنکور می دهم! یعنی این وبلاگ به روز نمی شود تااااااااا فردا، یا حداکثر دو هفته بعد از روزی که کنکور دادم، یعنی 15 ماه دیگر! دعا کنید!

دارم می روم ، و خداحافظی می کنم با همه ی دوستانی که اینجا داشتم ،به ترتیب زمان آشنایی سید مهدی موسوی، آزاده بشارتی، صدیقه حسینی، نفیسه  ی عزیز، پدرام قنبرلو، غزاله اصغری که واقعا به چشم برادری (!) دوستش دارم، فرنوشی که فکر کنم قهر است، مهرآسایی که دارد یک گوشه خر می زند، تینوی عزیییییییییز، سارا که عاشق نوشته هایش هستم و باید قدر خودش را بیشتر بداند، مهدی مطیع که دیر آمد و زود رفت، علیرضا با وضعیت پست مدرنش، پساخاله ی محترممان، امیلی که نمی تواند این ها را بخواند و حتّی "کسی که می دانم همه ی این ها را می خواند، ولی..."... می خواهم بنویسم از تنهایی هایی که قسمتش کردم با شما، وقت هایی که برایتان گذاشتم و گذاشتید

می ترسم بیشتر بنویسم ،گریه ام می گیرد، مرد گریه نمی کند.

دعا کنید برگردم با کلی خبر خوب، از کنکور و همه چیز! ۱۵ ماه دیگر...

خبر به روز رسانی را از اینترنت مدرسه می دهم

التماس دعا، یا علی!

افشین حیدری، کسی که خیلی هم بدبخت نیست!/


*
لينك ثابت نوشته شده در جمعه 28 فروردین1388ساعت 0:3 توسط افشین حیدری