تبليغاتX
دیوار نوشته های یک زندانی
دیوارنوشته های زندانی سلول 24

به نام خدا

          -هشدار مهم! : این پست را با صدای بلند بخوانید، هم متن و هم شعر را؛ وگرنه نویسنده بدش می آید!-

این پست و حتی نظراتش، این بار تقدیم می کنم به دکتر امیر سیادت؛

که به سبک کتاب سبز: امیر با ادب و مهربان،

درسخوان و با احساس.

 

پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد...

مثل وقتی هایی که باران می بارد، در هوای خشک اصفهان...

از این درخت تا آن درخت بیشتر از ده قدم فاصله نیست، من تا تو،یک دنیا فاصله...

دکتر شریعتی صدایش از پشت کتاب پاره اش ته پلاستیک سیاه می آید: "فاصله، فاصله است !چه فرقی می کند؟ ده متر یا... از این جا تا آمریکا چقدر راه است؟ :دی !"

حال ندارم جوابش را بدهم، ولی صدای بنیانگذار انقلاب را می شنوم: "آمریکا، شیطان بزرگ است... هیچ غلطی نمی تواند بکند... فاصله ی اینجا تا آمریکا، به اندازه ی فاصله ی سنگ است تا مجسّمه ی شیطان، رمی جمرات..."

"رمی جمرات؟" منتظر الزیدی، خبرنگار عراقی، با دهانی پر از خون لبخند می زند "اسعد ایامک یا روح الله!"

پدرم ،مادربزرگم، خاله ام، داییم، عمو و  همه داد می زنند: "باز هم که داری سیاسی می نویسی"

سرخ می شوم، می خواهم بحث را عوض کنم، رو به منتظر الزیدی می پرسم:" چرا "اسعد" آن هم چه "ایّامی"؟ مگر چه خبر است؟"

یک عرب که تاحالا گوش ایستاده، جوابم را می دهد: اول ربیع الاول است. ربیع الاول یعنی بهار اول...

معلم عربیمان روی حرفش خط می کشد: بهتر است بگویی اولین بهار!

غزل، که صدایش در نمی آید، یا در می آید، ولی به گوش نمی رسد؛ سرش را زیر می اندازد و می پرسد: پس قصّه تان چه شد؟ قصّه ی هوای بارانی اصفهان...

-قصّه مان؟ چند نفرم مگر من؟ من فقط... فقط یک مفرد مذکر مخاطب هستم

تینو، کتاب اسامی شهدای انفال را می بندد و می گوید: "مفرد مذکّر مخاطب... ژیل! یادت می آید؟" و بعد انگار چیزی یادش می افتد... "مهم نیست..."

یادم رفت بگویم، تینو وقتی کتاب شهدای انفال را می بندد؛ و به گوشه ای پرتش می کند، یک بسیجی شیرجه می رود و توی هوا آن را قاپ می زند "شهید؟ ولی داشت روی زمین می افتاد ها..."

یک دور توی کتاب می زند، خط کردی را می شناسد، دوباره روی زمین می اندازدش، می گوید: "چه کسی به این جدایی طلب ها می گوید شهید؟" راهش را می کشد و می رود، بعد انگار یک چیز یادش میفتد: "راستی حیدری... از خاتمی چه خبر؟"

لب خند می زنم و می گویم: "تخریب می کنندش!" صدای ضبط شده ی خاتمی می آید: "زنده باد مخالف من!" می گویم "دارند اذیّتش می کنند" دوباره صدای خاتمی گوید: "در عاشقی گریزی نباشد ز سوز و ساز، ایستاده ام چو شمع، مترسان ز آتشم"

بسیجی داد می زند، سه دختر قائم شهری –که اضافه می کنم یکی از یکی خرخوان تر!- از صدای داد بسیجی وحشت می کنند، بسیجی تقریبا فریاد می کشد: "شمع؟ از اجناس ضالّه است، ولی هنگام والنتاین که یک رسم غربیدر..."

حروف چین حرفش را قطع می کند: غربی را باید از در جدا کنی! غربی را جدا بخوانی و در را جدا، یعنی باید "بید" در غربیدر را از کمر بشکنی...

مسئول ان.جی.اوی تعطیل حمایت از محیط زیست صدایش در می آید: کمر بید را بشکنی؟ بی رحم سنگدل فاندامنتالِ ...

نمی گذارم ادامه بدهد: بید... کمر بید را شکستید... چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم

غزل که دارد "انگار" گریه می کند تقریبا داد می زند: پس چه شد قصه ی ما؟

توی چشم هایش زل می زنم...

-این قصه ی من است، قصه ی بدبختی من...

تینو حرف نمی زند. امیر آن طرف را نگاه می کند. خواهر غزل روزنامه را روی صورتش می کشد که مثلا کاری به ما ندارد. رتبه ی هفتم کانون گریه می کند و توی دلش می گوید بازهم گند زدی. رجبی هنوز دارد سر قضیّه ی خاتمی می خندد. ارسلان داد می زند "دیوونه ای تو، 20 روز دیگه توی پاریسی، حالا میگی بدبختم؟ انقدر ناشکری بکن که خدا همه چیزرو ازت بگیره..."، هرا از سرما می لرزد و آه می کشد... محسن نامجو، آرام آرام 3/تارش را کوک می کند و زیر لب می خواند:" یک روز دو چشمم خیس، یک روز دلم چون گیس، بردار دگر بردار، بردار به دارم زن، از روی پل فردیــــــس، دریای خزر گردم، خواهی تو اگر..."، بسیجی چشم غره به او می رود و محسن نامجو ساکت می شود،

غزل آه می کشد

همه به طرف غزل نگاه می کنند، "همه" به او نگاه می کنند (یک ذرّه هم غیرتی نمی شوم!)

غزل داد می زند

-این قصّه ی عاشقانه ی من است... دیوونه، این قصّه ی عاشقانه ی من است...

همه مان خیس می شویم، -هر یک به دلیلی- همه خیس می شوند. غیر از من...

مثل وقتی هایی که باران نمی بارد... در هوای اصفهانی که اصلا خشک نیست...

از این درخت تا آن درخت بیشتر از ده قدم فاصله نیست،

من

تا

 تو،

یک دنیــــــــــــــــــــــــــا

                                                       فاصله...

 

.... و بند بند دلم عاشقانه مرتد شد 

 نه!جای دل، همه گریه های بی حد شد

درون قصّه کسی بی دلیل غم میخورد 

 کنار قبر خودش، ناشیانه سم می خورد

کسی که چون تو نشد دیگران،خودم بودم 

 که "خودکشی نشدم،نه! شدم...شدم..." بودم

به ناتوانی بغض های بی کس سنگم  

 بی چشم های سراسر دروغ و بی رنگم

بپاش روی کثیفی، به روی من، "زمزم" 

"چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم"

و بند بند دلم عاشقانه... زن خندید 

 و بید قصّه ی ما، در درون خود گندید

تمام شب با خود، در رقابتی بی برد 

 و بید ساکتِ "مَرد"ت درون خود پژمرد

و ذرّه ذرّه دلم در مطاف قبر بید  

 (مترسکی تنها، بی دلیل می رقصید)

جهان خلوت عشق، خود نماز امّیدست

 قنوتِ عاشق بید، شاخه های خوابیده ست...


پیوست مهم تر ز متن، 5 روز از بعد از به روز رسانی:

از یک نقطه ی خاص به بعد 

دیگر

 هیچ بازگشتی

 در کار نیست،

 بایدبه این 

نقطه 

رسید   ( کافکا)

دومین پیوست مهم تر از متن:

چمدانم را بستم به مقصدی که معلوم نیست.... میخواهد جمال مونالیزا در لوور باشد یا طعم کج برج پیزا...

سومین پیوست که از همه ی متن ها مهم تر است:

افشین حیدری دیگر نیییییییییست تا.... خیلی وقت دیگر! یعنی هر ۱۴ روز یکبار آن می شوم٬ هر ماه دوبار. دفعه ی بعد بیست و هفتم فروردین... تا آن موقع فعلا یا علی! (برمی گردم شاید با پست خداحاظی تا... همیشه! نه... تا همیشه نه تا ۱۵ ماه دیگر...) 

باد ما را خواهد برد...  کاری به عنوان مطلب نداشته باشید!

باد فعلا کنکور است!


*
لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 13 اسفند1387ساعت 23:10 توسط افشین حیدری