تبليغاتX
دیوار نوشته های یک زندانی



























دیوار نوشته های یک زندانی

دیوارنوشته های زندانی سلول 24




دنیای ما اندازه ی هم نیست

من عاشق بارون و گیتارم

من روزها تا ظهر می خوابم!

من هرشبو تا صبح بیدارم...


دنیای ما اندازه ی هم نیست

من خیلی وقتا ساکتم، سردم

وقتی که میرم تو خودم شاید

پاییز سال بعد برگردم...


دنیای ما اندازه ی هم نیست

می بوسمت، امّا نمی مونم!

تو دائم از آینده می پرسی

من حال فردامم نمی دونم


تو فکر یه آغوش محکم باش

آغوش این دیوونه محکم نیست!

صدبار گفتم باز یادت رفت

دنیای ما اندازه ی هم نیست...

-دنیای ما اندازه ی هم نیست - گروه رستاک

نوشته شده در دوشنبه 11 اردیبهشت1391ساعت 0:30 توسط افشین| |


This is how the story went
هااا...داستان مام ایجوری شوروع شد
I met someone by accident
... ما تو یی تصادفی با یی نفر آشنا شدیم
It blew me away
یعنیاااا داغونُم کِـــــرد
It blew me away
داغوناااااا...له له...

نوشته شده در پنجشنبه 7 اردیبهشت1391ساعت 23:54 توسط افشین| |

اگرچه عشق به یک عمر غم نمی ارزد

دلم شکسته...تنم مثل بید می لرزد!

سرود مرگ در امواج مغز من پیچید

همان شبی که دل تو به سیم آخر زد

کبوتری که همه عمر یاورش بودم

درست از وسط دست های من پر زد...

-م.موسوی

نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت1391ساعت 16:18 توسط افشین| |

1-

از یه نظر مردم کلاً دو دسته ن:
1-یه دسته آدمای ناقص که دنبال نیمه ی گمشده شون میگردن
2-یه دسته ی دیگه م هستن که دنبال نیمه ی گم شده شون نمی گردن. از بس خدا این لامصّبارو کامل آفریده، خودشون نیمه ی گم شده ی خودشون هستن.

2-
خیلی کم میشه که با یه شعر ارتباط برقرار کنم. امّا با این یکی کردم، شعر از لیلا حیدری:

http://www.leilasadeghi.com/article.aspx?id=871

3-
شیخ ما را گفتند که فلان کس بر روي آب مي رود؛ گفت: سهل است، ناو "سي وي اف" نيز بر آب رود! گفتند فلان کس در هوا مي پرد؛ گفت: "اف 15" نيز در هوا پرد! گفتند فلان کس در لحظه اي از شهري به شهر ديگر رود! شيخ گلويي صاف کرد و گفت: چه جاي شگفتی است که "گوگل إرس " نيز چنين کند! ديگري خاست تا چيزي گويد که شيخ قفايي بر وي زد و گفت: شات د فاک آپ إوري بادي! اين چنين چيزها را چندان قيمتي نيست! مرد آن است که تمام اينها دانسته و باز بي کلّه به سفارت ايشان يورش برد!! مريدان چون پارت آخر بشنيدند مويه کنان ني در سانديس زده سه روز و سه شب تمام خشتک بر سر کشيدند
نوشته شده در پنجشنبه 27 بهمن1390ساعت 17:10 توسط افشین| |

1- آنتی مازوخسیم

کلّاً نظرها را نگاه نمی کنم. برایم مهم نیست خیلی، اگر هم باز است برای این که گاه گاهی اسپشیال ساموان یک چیزهایی می نویسد. دیروز همین طور سر زدم به 151نظر جدید تأیید نشده ام، اوّلیش این بود که چرا فک می کنی خیلی می فهمی؟ دومی هم گفته بود چرا انقدر مغرورن نوشته هات؟

ترجیح دادم سومی رو نخونم!


2-

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند
وان که این کار ندانست در انکار بماند
محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد
قصه ی ماست که در هر سر بازار بماند

نوشته شده در چهارشنبه 26 بهمن1390ساعت 13:21 توسط افشین| |

ما دستمان خالیست

امّا آن ها تفنگ دارند،

         پس آن ها زودتر خسته می شوند

-واتسلاو هاول

نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن1390ساعت 23:28 توسط افشین| |

امروز خیلی خوشحالم! :ط چون 3تا نمره هام اعلام شده که به ترتیب ایناس: 19، 19.5، 20! داره واسه م دوران ابتدایی تداعی میشه، انگار نه انگار دانشگاهم :ح

خدا قسمت کند انتقالی را

دیشب ساعت 12رفتم بخوابم، دیدم 1شده و خوابم نمیبره! رفتم تا 2 فیلم Midnight in Parisـو دانلود کردم و تا ساعت 4 می دیدم. فوق العاده بود. اوّل فیلم یه سری صحنه نشون که خاطرات پاریس واسه م مرور شد. دلمان خواست با اسپشیال ساموان برویم اینبار!

حتماً حتماً این فیلمو ببینید. فوق العاده بود، کلّ یک ساعت و نیم فیلم را می خندید و فکر می کنید. قبلاً فک می کردم بین فیلمای وودی آلن، آنی هال از همه بهتره، امّا اینو که دیدم نظرم عوض شد. ول کنید اون احمقایی که فک می کنن آنی هال بهتره، اون احمقا کسایی هستن که دوران طلاییشون سینمای 80ـه و آهنگای 70. حالم ازشون به هم می خوره. حالم از همه ی اونایی به هم میخوره که تو گذشته غرق شدن و فک می کنن قبلاً همه چی بهتر بود. من عاشق الآنم. همیشه توی حال زندگی کردم و لذّت بردم، و سعی کردم با اون احمقایی که گذشته رو دوست تر دارن، اصن همکلام نشم. فیلم هم یه جورایی در مورد همین چیزاس.

دیروز ایده ی دوتا داستان جدید هم زد به سرم. اوّلیش وقتی با احسان رفته بودیم میدون نقش جهان، و دومیش هم وقتی که برگشتم خستـــــــه از سالن ورزش. یکی زنگ زد و تقریباً مزاحم شد، نه مزاحم بد، مزاحم خوب. از اونا که آدم بعدش لبخند می زنه و میگه کاش همیشه مزاحما اینطوری بودن :))

نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن1390ساعت 16:18 توسط افشین| |

       

             عکسی نیمه برهنه ای که از بازیگر فیلم هایی مثل سنتوری، درباره ی الی و... منتشر شد، دوباره خیلی خوب لایه های مختلف شخصیّتی ما را به عنوان فرد مفرد، و به عنوان جامعه در قالب یک فرد نشان داد. امّا چند نکته،

            عکس او برخلاف تبلیغات احمقانه ی دوستان، در مجله ی فیگارو نبوده. بلکه در مجلّه ی فیگارو فمین، که مجلّه ی بانوان فیگاروست، چاپ شده. این یک مجلّه ی تسبتا زرد هست برای چیزهایی مثل مُد، آرایش و این چیزها.

            عنوان این سری عکس ها از زبان فرانسه اگر ترجمه شود، به معنی "امیدهای آینده، نسل بی اختیار"، از عکّاس و فیلم ساز فرانسوی به نام ژان موندینوست که تنها برای چاپ در این نشریه گرفته شده و هیچ ارزش هنری دیگری ندارد، و برخلاف گفته ی دوستان تبلیغ یک شرکت آرایشی نیست.

                این عکس خیلی قبل تر از بسته شدن خانه ی سینما، جایزه ی گلدن گلاب فرهادی و چیزهای دیگر است. انتشار این ها همزمان خیلی اتّفاقی بوده و هدف او از این عکس ها برای مسموم کردن فضا، یا برگرداندن نگاه ها، و حدس های دیگر که بوی تئوری توطئه می دهند، نیست.

              گفته اند پدر او تکذیبیه ای داده و گفته یک انسان مریض این عکس ها را درست کرده. خطاب به پدرشان این حرف نمی تواند قابل قبول باشد، چون فیلم های برهنه تر و ساختارشکن تر از او در مورد همین پروژه در یوتیـ_ـوب و سایت های دیگر اینترنتی قابل دسترسی است.

               عکس ها، عکس های پورنـ_ـو محسوب نمی شوند، و صرفاً اروتیـ_ـک هستند. باید بین این ها تمایز قائل شد. و کلّاً برهنگی در هنر جرم نبوده و نیست.

             انتشار این عکس، آن هم در این مجلّه، نه ربطی به آزادی خواهی و مطالبات جنبش زنان و از این دست چیزها دارد، و نه ربطی به بی حیایی و بی شرمی و دین ستیزی. نه افتخار است و نه جای گله دارد.

در آخر این رباعی از خیام را بخوانید:

شیخی به زنی فاحشه گفتا: پستی!

هر دم تو به دام دِگَری پابَستی

گفت: شیخا! هر آن چه گویی هستم

امّا تو چنان که می نمایی، هستی؟!



نوشته شده در پنجشنبه 29 دی1390ساعت 16:33 توسط افشین| |

1-

خانه ی سینما را بستند، تمام دنیا خانه ی سینمای ایران شد.


2-

عاشق ایرانم.


3-

مرسی اصغر... مرسی :-*

نوشته شده در سه شنبه 27 دی1390ساعت 1:7 توسط افشین| |

وقت خواب ستاره

ماه از پشت ابر خیانت

روی کلاه زمین

برف شادی می پاشد

زن های به زودی بیوه

در کوه خیره

با عینک آفتابی

با کوهنوردها چایی می خورند

و هیچ کس حواسش به کرم فراموشکار نیست

وقتی به پایین برمی گردد

تا برای دوستش

لباس گرم بیاورد

نوشته شده در شنبه 24 دی1390ساعت 15:38 توسط افشین| |

1-آهنگ جدید نامجو


تا حالا با رئیس وستینگ هوس شام خوردی؟

{صدای خنده}

لحظه های الکی... لحظه های الکی...


تا حالا از کسی دل بردی؟

{صدای سرفه}

{صدای خنده}

سرفه های الکی...سرفه های الکی...


اونا با ما دشمنن! ما خوبیم! اونا...ـن! این غربیای الکی!...این شرقیای الکی!

توهّمای الکی...توهّمای الکی...


تا حالا زنی که "پل ریکور" بخونه دیدی؟

دانش های الکی.. دانشای الکی!


تا حالا با زنی که "پل ریکور"خون باشه {...} ؟!

{صدای خنده!}

هوی و های الکی... هوی و های الکی...


یک هوااااااای الکی، هوا هوا هوا، یک فضااااااااای الکی، فضا فضا فضا

یک هوااااااای الکی، هوا هوا هوا، یک فضااااااااای الکی، فضا فضا فضا


از شهر برو بیرون، فضات عوض شه

جادّه های الکی... کوه ها دشت ها تپّه های الکی... تپّه های الکی... خلقتای الکی...


قدم زدن در زیر بارون / رو ماسّه ها دراز کشیدن

قدم زدن در زیر بارون / رو ماسّه ها دراز کشیدن

اینا همه با اون صفا داشت

دنیای عشقمون چه ها داشت

اینا همه با اون صفا داشت

دنیای عشقمون چه ها داشت


یک وفای الکی... یک صفای الکی... یک وفای الکی... یک صفای الکی...


من هر چی میگم واسه خودته دختـــــــــــر!

ادّعای الکی... ادّعای الکی...

{صدای سوت و دست و اینا}


این چه جور جفائیه که دیگه جفا نمی کنی؟!

زرزرای الکی.. زرزرای الکی...


تو نسبت به دیگران موفّق تری!

نسبتای الکی... نسبتای الکی...


باید سعی کنی از قافله عقب نمونی!

سبقتای الکی... سبقتای الکی..


باید سعی کنی همه چیو ول کنی بدویی بندازی، بدویی تا انتها

انتها! انتها!

انتهای الکی... اتنهای الکـــ... 

نه! نه! نه! انتها! انتهای همه چی! انتهای همین ست لیست! انتهای همین امشب! انتهای همین کنسرت!

{الکی؟! الکی! انتهای الکی! صدای خنده ی نامفهوم}

انتهای الکی... انتهای الکی...

{صدای دست، سوت و چیزهای دیگه ای که نشون میده آدما خوشحالن}



2-به پیروی از آقامون نامجو!:


سه شنبه امتحان جنین داشتیم

دو شنبه هم امتحان جنین داریم

کلّا خیلی امتحان داریم 

{اضطراب عمّه های اساتیدی که بد امتحان می گیرن، بدتر نمره میدن}

امتحانــــــــــای الکی...نمره هـــــــــای الکی... اضطرابای الکی... عمّه های الکی...


چقــــــــد هوا گرمه، خیر سرمون پاییزه

امروزم که بارون اومد، خواب بودم

{صدای آه کشیدن اسپشیال ساموان3> )

زمستونای الکی... تابستونای الکی...

می ترسی در موردش الکی بگی؟ =))

این ترسای الکی... خنده های الکی...


مفتعلن مفتعلن کشت مرا!

باید عَروضو ول کنم، سپیدسرا بشم

این عروضای الکی... این سپیدای الکی...


این آهنگ جدیدِ نامجو خداس، حتما برید سرچ کنید "الکی نامجو"، حال کنید

آهنگای الکی... دانلودای الکی... این حالای الکی... دانلودای الکی...


نه! نه! نه! جدّی گفتم، جزء ترانه نبود، به پیروی از آقامون نامجو نبود به مولا

{خنده ی جمعیّت}

جدّیای الکی... مولاهای الکی... این آقای الکی... نامجوهای الکی...


:| ...

{جمعیّت از فرط خنده در حال از حال رفتن است!)

:| الکی... از اینا (:|)ی الکی... شکلکای الکی... نقطه های الکی...


:(

{جمعیّت از بس خندیده دلش درد گرفته}

این غمای الکی... این چشای الکی... گریه های الکی... 


3-چارپاره ی "میدان نقش جهان"


 میخوام چارپاره ی جدیدمو به اسم "میدان نقش جهان" اینجا بذارم

چاپارای الکی... میدونای الکی... اینجاهای الکی!...


امروز نمیذارم! فردا میذارم

این قهرای الکی... توهّمای الکی... امروزای الکی... فرداهای الکی...


:-<

{جمعیّت سالن را ترک کرده}

این :-<ای الکی...

نوشته شده در چهارشنبه 21 دی1390ساعت 22:24 توسط افشین| |

1-

ته سیگار سرخ لب می داد

بر دهانی که بوی غم می داد

لرزش شانه های خیس از اشک

دم رفتن تو را قسم می داد


(قسمتی از چارپاره ی جدید مشترک من و دوستم احسان)


2-

میدان شاه به تخت جمشید خیره ماند

به خاطرات خوب گذشته پنـــــاه برد

کوروش به خواب رفت و پس از او تمام شهر

با بغض قهقهه سر داد و ... شاه مُرد!

(قسمتی از چارپاره ی جدید من، "نقش جهان")


3-

سه شنبه امتحان جنین شناسی دارم از سه فصل حفرات و قلب و تنفّس. قلبو تموم کردم، چـــــــــــــــــــــقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد سخت بود :(

نوشته شده در یکشنبه 18 دی1390ساعت 22:17 توسط افشین| |



ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 12 دی1390ساعت 0:16 توسط افشین| |

1-

ای وای بر اسیـــــــــری کز یـــــاد رفته باشد...

در دام مانده باشد... صیـــّـــــــاد رفته باشد...

 


2-

اوصیکم به الـ"ـدریا دادور"، به خصوص آهنگ "ماه پیشانو" 3>



3-

غمخوار دل! ای مه نئی، از درد من آگه نئی

ولله نئی، بالله نئی، از دردم آگاهی؟ بگو

-اوِستا

نوشته شده در شنبه 10 دی1390ساعت 21:57 توسط افشین| |

چن پست قبل قصّه ی سیندرلارو گفتم، با اسم "کیه که بفهمه". حالا اونو ادامه دادم!

ر.ک ادامه ی مطلب!


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 5 دی1390ساعت 23:2 توسط افشین| |

در حســـــــــــــرت یک نــــــــــــــعره ی مستانه بمردیـــــــــــــــــــــــــــم

ویـــــــــــــــــــــــران شود این شهــــــر که میخـــــــــــــــــــــانه نــــــدارد...

نوشته شده در جمعه 2 دی1390ساعت 15:46 توسط افشین| |

 

یلدا که می شود / :( / یادش میفتم/ خدا بیامرز/ :( /خیلی عاشق بود / 16ساله بودم و 25سال داشت/ از کرمانشاه دانشجو شده بود اصفهان درس بخواند، رشته ی عربی / ایّوب مؤمنی/ توی آن جمع خانه ی هنرمندان اصفهان، خیلی ها بودند، مثلاً آقای رفیعی بود، آقای معرّک نژاد، /آقای وطن خواه،/ خانم تفنگ ساز/آقای عبدالوند گاهی/ مسئول جلسه آقای مردانی... خیلی ها بودند، که هنوز هم هستند/امّا کلّاً کسی تحویلم نمی گرفت!/ اوّل دبیرستان بودم، سرم را می انداختم زیر می رفتم جلسه شعر می خواندم، کسی گوش نمی کرد!، دوباره برمی گشتم/ خیلی وقت ها برای صندلی های خالی جلسه ی شعر می خواندم /تا یک نفر شروع کرد به جدّی گرفتنم / ایّوب مؤمنی/ برای اوّلین بار خیلی چیزها را به من یاد داد.../خیلی چیزها را/ یادم می آید به من نمی گفت/امّا/عاشق شده بود/انگار اسم طرف هم "یلدا" بود/آخرین بار که دیدمش، سال –فکر کنم- دوم دبیرستان بودم/،/ نزدیک عید بود و تصمیم گرفته بودم برای درس دیگر حوزه ی هنری نروم/ یک پنج شنبه ی آخر ماه بود/، ساعت 5عصر، تالارفردوسی پشت میدان نقش جهان/ یک مقدار حرف سیاسی زدیم (نزدیک انتخابات بود، برایم از عشقش به خاتمی گفت)/ یک مقدار صحبت درسی کردیم (نزدیک امتحانات بود)/ یک مقدار صحبت ادبی (عشقمان ادبیات بود)/ یک عکسی نشان به من، گفت با موبایلش گرفته (غیر از شب یلدا، 6600را هم که می بینم یاد او می افتم)/یک عکس محشری که هنوز هم دارمش/ از روی پل غدیر گرفته بود، یک مرد بود که داشت توی غروب آفتاب ماهی می گرفت، کلّی کلاغ هم آن جا بودند/ باور کنید یا نه، این رئال، رئال بماند یا نه، ایّوب گفت که این کلاغ ها این ماهی ها این ماهی گیرها، این ها همه عاشقتند/ شب یلدا بود، یا نزدیک شب یلدا/ شعرخوانی ها همه ی بوی "یلدا" می داد/ می دانستم ایّوب امشب کار خودش را می کند/ اسمش را که خواندند، رفت پشت تریبون، با بغض خاصّی که غرور کُردیش را نمی شکست، گفت "برای یلدا" و قشنگ ترین شعر زندگیش را خواند/ بعد از آن شب .. :( /ایّوب را دیگر ندیدم/ تا حدود دو ماه پیش یک پیام آمد از شماره اش/ اوّلش که نوشته بود "انا لله و انّا..." بغض آن شب ایّوب را در خودم ترکاندم/ ایّوب عزیز، می دانم آن بالا امشب به تو خوش می گذرد، دلم خیلی خیلی برایت تنگ شده/ خیلی ♥ :(

پی نوشت: عکس دعوت نامه ی همان "شب یلدا"... که نه! "شب ایّوب" است

نوشته شده در چهارشنبه 30 آذر1390ساعت 0:25 توسط افشین| |

Design By : Night Melody