دیوارنوشته های زندانی سلول 24
خدا قسمت کند انتقالی را دیشب ساعت 12رفتم بخوابم، دیدم 1شده و خوابم نمیبره! رفتم تا 2 فیلم Midnight in Parisـو دانلود کردم و تا ساعت 4 می دیدم. فوق العاده بود. اوّل فیلم یه سری صحنه نشون که خاطرات پاریس واسه م مرور شد. دلمان خواست با اسپشیال ساموان برویم اینبار! حتماً حتماً این فیلمو ببینید. فوق العاده بود، کلّ یک ساعت و نیم فیلم را می خندید و فکر می کنید. قبلاً فک می کردم بین فیلمای وودی آلن، آنی هال از همه بهتره، امّا اینو که دیدم نظرم عوض شد. ول کنید اون احمقایی که فک می کنن آنی هال بهتره، اون احمقا کسایی هستن که دوران طلاییشون سینمای 80ـه و آهنگای 70. حالم ازشون به هم می خوره. حالم از همه ی اونایی به هم میخوره که تو گذشته غرق شدن و فک می کنن قبلاً همه چی بهتر بود. من عاشق الآنم. همیشه توی حال زندگی کردم و لذّت بردم، و سعی کردم با اون احمقایی که گذشته رو دوست تر دارن، اصن همکلام نشم. فیلم هم یه جورایی در مورد همین چیزاس. دیروز ایده ی دوتا داستان جدید هم زد به سرم. اوّلیش وقتی با احسان رفته بودیم میدون نقش جهان، و دومیش هم وقتی که برگشتم خستـــــــه از سالن ورزش. یکی زنگ زد و تقریباً مزاحم شد، نه مزاحم بد، مزاحم خوب. از اونا که آدم بعدش لبخند می زنه و میگه کاش همیشه مزاحما اینطوری بودن :))
عکسی نیمه برهنه ای که از بازیگر فیلم هایی مثل سنتوری، درباره ی الی و... منتشر شد، دوباره خیلی خوب لایه های مختلف شخصیّتی ما را به عنوان فرد مفرد، و به عنوان جامعه در قالب یک فرد نشان داد. امّا چند نکته، عکس او برخلاف تبلیغات احمقانه ی دوستان، در مجله ی فیگارو نبوده. بلکه در مجلّه ی فیگارو فمین، که مجلّه ی بانوان فیگاروست، چاپ شده. این یک مجلّه ی تسبتا زرد هست برای چیزهایی مثل مُد، آرایش و این چیزها. عنوان این سری عکس ها از زبان فرانسه اگر ترجمه شود، به معنی "امیدهای آینده، نسل بی اختیار"، از عکّاس و فیلم ساز فرانسوی به نام ژان موندینوست که تنها برای چاپ در این نشریه گرفته شده و هیچ ارزش هنری دیگری ندارد، و برخلاف گفته ی دوستان تبلیغ یک شرکت آرایشی نیست. این عکس خیلی قبل تر از بسته شدن خانه ی سینما، جایزه ی گلدن گلاب فرهادی و چیزهای دیگر است. انتشار این ها همزمان خیلی اتّفاقی بوده و هدف او از این عکس ها برای مسموم کردن فضا، یا برگرداندن نگاه ها، و حدس های دیگر که بوی تئوری توطئه می دهند، نیست. گفته اند پدر او تکذیبیه ای داده و گفته یک انسان مریض این عکس ها را درست کرده. خطاب به پدرشان این حرف نمی تواند قابل قبول باشد، چون فیلم های برهنه تر و ساختارشکن تر از او در مورد همین پروژه در یوتیـ_ـوب و سایت های دیگر اینترنتی قابل دسترسی است. عکس ها، عکس های پورنـ_ـو محسوب نمی شوند، و صرفاً اروتیـ_ـک هستند. باید بین این ها تمایز قائل شد. و کلّاً برهنگی در هنر جرم نبوده و نیست. انتشار این عکس، آن هم در این مجلّه، نه ربطی به آزادی خواهی و مطالبات جنبش زنان و از این دست چیزها دارد، و نه ربطی به بی حیایی و بی شرمی و دین ستیزی. نه افتخار است و نه جای گله دارد. در آخر این رباعی از خیام را بخوانید: شیخی به زنی فاحشه گفتا: پستی! هر دم تو به دام دِگَری پابَستی گفت: شیخا! هر آن چه گویی هستم امّا تو چنان که می نمایی، هستی؟!
1- خانه ی سینما را بستند، تمام دنیا خانه ی سینمای
ایران شد. 2- عاشق ایرانم. 3- مرسی اصغر... مرسی :-* وقت خواب ستاره ماه از پشت ابر خیانت روی کلاه زمین برف شادی می پاشد زن های به زودی بیوه در کوه خیره با عینک آفتابی با کوهنوردها چایی می خورند و هیچ کس حواسش به کرم فراموشکار نیست وقتی به پایین برمی گردد تا برای دوستش لباس گرم بیاورد تا حالا با رئیس وستینگ هوس شام خوردی؟ {صدای خنده} لحظه های الکی... لحظه های الکی... تا حالا از کسی دل بردی؟ {صدای سرفه} {صدای خنده} سرفه های الکی...سرفه های الکی... اونا با ما دشمنن! ما خوبیم! اونا...ـن! این غربیای الکی!...این شرقیای الکی! توهّمای الکی...توهّمای الکی... تا حالا زنی که "پل ریکور" بخونه دیدی؟ دانش های الکی.. دانشای الکی! تا حالا با زنی که "پل ریکور"خون باشه {...} ؟! {صدای خنده!} هوی و های الکی... هوی و های الکی... یک هوااااااای الکی، هوا هوا هوا، یک فضااااااااای الکی، فضا فضا فضا یک هوااااااای الکی، هوا هوا هوا، یک فضااااااااای الکی، فضا فضا فضا از شهر برو بیرون، فضات عوض شه جادّه های الکی... کوه ها دشت ها تپّه های الکی... تپّه های الکی... خلقتای الکی... قدم زدن در زیر بارون / رو ماسّه ها دراز کشیدن قدم زدن در زیر بارون / رو ماسّه ها دراز کشیدن اینا همه با اون صفا داشت دنیای عشقمون چه ها داشت اینا همه با اون صفا داشت دنیای عشقمون چه ها داشت یک وفای الکی... یک صفای الکی... یک وفای الکی... یک صفای الکی... من هر چی میگم واسه خودته دختـــــــــــر! ادّعای الکی... ادّعای الکی... {صدای سوت و دست و اینا} این چه جور جفائیه که دیگه جفا نمی کنی؟! زرزرای الکی.. زرزرای الکی... تو نسبت به دیگران موفّق تری! نسبتای الکی... نسبتای الکی... باید سعی کنی از قافله عقب نمونی! سبقتای الکی... سبقتای الکی.. باید سعی کنی همه چیو ول کنی بدویی بندازی، بدویی تا انتها انتها! انتها! انتهای الکی... اتنهای الکـــ... نه! نه! نه! انتها! انتهای همه چی! انتهای همین ست لیست! انتهای همین امشب! انتهای همین کنسرت! {الکی؟! الکی! انتهای الکی! صدای خنده ی نامفهوم} انتهای الکی... انتهای الکی... {صدای دست، سوت و چیزهای دیگه ای که نشون میده آدما خوشحالن} 2-به پیروی از آقامون نامجو!: سه شنبه امتحان جنین داشتیم دو شنبه هم امتحان جنین داریم کلّا خیلی امتحان داریم {اضطراب عمّه های اساتیدی که بد امتحان می گیرن، بدتر نمره میدن} امتحانــــــــــای الکی...نمره هـــــــــای الکی... اضطرابای الکی... عمّه های الکی... چقــــــــد هوا گرمه، خیر سرمون پاییزه امروزم که بارون اومد، خواب بودم {صدای آه کشیدن اسپشیال ساموان3> ) زمستونای الکی... تابستونای الکی... می ترسی در موردش الکی بگی؟ =)) این ترسای الکی... خنده های الکی... مفتعلن مفتعلن کشت مرا! باید عَروضو ول کنم، سپیدسرا بشم این عروضای الکی... این سپیدای الکی... این آهنگ جدیدِ نامجو خداس، حتما برید سرچ کنید "الکی نامجو"، حال کنید آهنگای الکی... دانلودای الکی... این حالای الکی... دانلودای الکی... نه! نه! نه! جدّی گفتم، جزء ترانه نبود، به پیروی از آقامون نامجو نبود به مولا {خنده ی جمعیّت} جدّیای الکی... مولاهای الکی... این آقای الکی... نامجوهای الکی... :| ... {جمعیّت از فرط خنده در حال از حال رفتن است!) :| الکی... از اینا (:|)ی الکی... شکلکای الکی... نقطه های الکی... :( {جمعیّت از بس خندیده دلش درد گرفته} این غمای الکی... این چشای الکی... گریه های الکی... 3-چارپاره ی "میدان نقش جهان" میخوام چارپاره ی جدیدمو به اسم "میدان نقش جهان" اینجا بذارم چاپارای الکی... میدونای الکی... اینجاهای الکی!... امروز نمیذارم! فردا میذارم این قهرای الکی... توهّمای الکی... امروزای الکی... فرداهای الکی... :-< {جمعیّت سالن را ترک کرده} این :-<ای الکی... ته سیگار سرخ لب می داد بر دهانی که بوی غم می داد لرزش شانه های خیس از اشک دم رفتن تو را قسم می داد (قسمتی از چارپاره ی جدید مشترک من و دوستم احسان) 2- میدان شاه به تخت جمشید خیره ماند به خاطرات خوب گذشته پنـــــاه برد کوروش به خواب رفت و پس از او تمام شهر با بغض قهقهه سر داد و ... شاه مُرد! (قسمتی از چارپاره ی جدید من، "نقش جهان") 3- سه شنبه امتحان جنین شناسی دارم از سه فصل حفرات و قلب و تنفّس. قلبو تموم کردم، چـــــــــــــــــــــقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد سخت بود :( 1- ای وای بر اسیـــــــــری کز یـــــاد رفته باشد... در دام مانده باشد... صیـــّـــــــاد رفته باشد... 2- اوصیکم به الـ"ـدریا دادور"، به خصوص آهنگ "ماه پیشانو" 3> 3- غمخوار دل! ای مه نئی، از درد من آگه نئی ولله نئی، بالله نئی، از دردم آگاهی؟ بگو -اوِستا ر.ک ادامه ی مطلب! ویـــــــــــــــــــــــران شود این شهــــــر که میخـــــــــــــــــــــانه نــــــدارد... یلدا که می شود / :( / یادش میفتم/ خدا بیامرز/ :( /خیلی عاشق بود / 16ساله بودم و 25سال داشت/ از کرمانشاه دانشجو شده بود اصفهان درس بخواند، رشته ی عربی / ایّوب مؤمنی/ توی آن جمع خانه ی هنرمندان اصفهان، خیلی ها بودند، مثلاً آقای رفیعی بود، آقای معرّک نژاد، /آقای وطن خواه،/ خانم تفنگ ساز/آقای عبدالوند گاهی/ مسئول جلسه آقای مردانی... خیلی ها بودند، که هنوز هم هستند/امّا کلّاً کسی تحویلم نمی گرفت!/ اوّل دبیرستان بودم، سرم را می انداختم زیر می رفتم جلسه شعر می خواندم، کسی گوش نمی کرد!، دوباره برمی گشتم/ خیلی وقت ها برای صندلی های خالی جلسه ی شعر می خواندم /تا یک نفر شروع کرد به جدّی گرفتنم / ایّوب مؤمنی/ برای اوّلین بار خیلی چیزها را به من یاد داد.../خیلی چیزها را/ یادم می آید به من نمی گفت/امّا/عاشق شده بود/انگار اسم طرف هم "یلدا" بود/آخرین بار که دیدمش، سال –فکر کنم- دوم دبیرستان بودم/،/ نزدیک عید بود و تصمیم گرفته بودم برای درس دیگر حوزه ی هنری نروم/ یک پنج شنبه ی آخر ماه بود/، ساعت 5عصر، تالارفردوسی پشت میدان نقش جهان/ یک مقدار حرف سیاسی زدیم (نزدیک انتخابات بود، برایم از عشقش به خاتمی گفت)/ یک مقدار صحبت درسی کردیم (نزدیک امتحانات بود)/ یک مقدار صحبت ادبی (عشقمان ادبیات بود)/ یک عکسی نشان به من، گفت با موبایلش گرفته (غیر از شب یلدا، 6600را هم که می بینم یاد او می افتم)/یک عکس محشری که هنوز هم دارمش/ از روی پل غدیر گرفته بود، یک مرد بود که داشت توی غروب آفتاب ماهی می گرفت، کلّی کلاغ هم آن جا بودند/ باور کنید یا نه، این رئال، رئال بماند یا نه، ایّوب گفت که این کلاغ ها این ماهی ها این ماهی گیرها، این ها همه عاشقتند/ شب یلدا بود، یا نزدیک شب یلدا/ شعرخوانی ها همه ی بوی "یلدا" می داد/ می دانستم ایّوب امشب کار خودش را می کند/ اسمش را که خواندند، رفت پشت تریبون، با بغض خاصّی که غرور کُردیش را نمی شکست، گفت "برای یلدا" و قشنگ ترین شعر زندگیش را خواند/ بعد از آن شب .. :( /ایّوب را دیگر ندیدم/ تا حدود دو ماه پیش یک پیام آمد از شماره اش/ اوّلش که نوشته بود "انا لله و انّا..." بغض آن شب ایّوب را در خودم ترکاندم/ ایّوب عزیز، می دانم آن بالا امشب به تو خوش می گذرد، دلم خیلی خیلی برایت تنگ شده/ خیلی ♥ :( پی نوشت: عکس دعوت نامه ی همان "شب یلدا"... که نه! "شب ایّوب" است 1- هر چقدر که دو
نفر بیشتر با هم حرف داشته باشند به همان اندازه آهسته تر در کنار هم راه می روند. 2- فکر نمیکردم
حرف زدن با یه زن این قدر... این قدر سخت باشه، یه چیزی رو دلم مونده میخوام بهت
بگم. حقیقتش من، من یه بار دیگه هم دلم پیش یکی گیر کرد. هیچ وقت روش رو ندیدم،
همیشه صورتش تو چادر پوشیده بود آخر معرکه میامد میگفت: پهلوون، نفس ات حقه! من،
من عاشق صداش بودم. از وقتی پیداش شد دیگه کار من کار نشد، تمام هوش و حواسم به
اون بود تا زد و یه روز زیر بار ماشین دستم لرزید، نتونستم نگهش دارم. همه هرهر
زدن زیر خنده. دیگه از فرداش ندیدمش. یعنی دیگه نیامد. حالا میفهمم زورم، زورم به
همه چی میرسه الا دلم! بسم رب الحسین خیلی خیلی "همای"و دوست دارم و قبل از
این توی چندتا پست قبل از آهنگاش نوشتم. یک نفر تعریف می کرد از زبان یک نفر دیگه
که چند روز پیش یکی از این حاج خانوم ها! داشته تعریف می کرده وسط روضه (یا
احتمالاً آخر روضه!) که دیده نوه ی دختر نوجوونش یک مجسّمه از کوروش بزرگ گذاشته
روی میزش، حاج خانوم ارزشی میاد و به اون نوه ی از خدا بی خبر! میگه که این
"مجسّمه ی آتیش"رو بردار و به جاش تمثال حضرت علی بذار. بعد شخصیّت بد
قصّه ی ما به مادربزرگش که یحتمل از اولیای الهی بوده میگه که این کوروش ما کم از
حضرت علی شما نبوده و... این جا حاج خانوم روضه خون میزنه زیر گریه و بقیّه ی
خانوما هم دنبالش. من توی این قصّه نه طرف اون نوه هستم و نه طرف
اون حاج خانوم. هرکدوم به سبک خودشون حق دارن، و هرکدوم هم به اندازه ی خودشون بی
ادبن و متعصّب. قبلاً هم گفتم توی زندگیم به شدّت به این نتیجه رسیدم که بحث کردن
با کسی که عقیده اش مثه تو نیست، کاملاً بی فایده س. من هم عاشق ته با معرفت ها و با ادبای دنیا حضرت
علی هستم و هم عاشق کوروش بزرگ. امّا اگه یه روز روی میزم یه مجسّمه ی کوروش
گذاشتم و یکی رد شد و گفت این مجسّمه ی آتیشو بردار، خیلی راحت میگم به تو چه! تو
هرچی دلت میخواد بذار رو میزت، منم هرچی خواستم! این شعر همای هم تقدیم به آدمایی که ادّعای مذهب دارن و گاهی وقتا مذهبشون باعث سلب آزادی بقیّه میشه. تقدیم به آدمایی که مذهب دارن ولی گاهی با مذهبشون باعث آزار بقیّه میشن. این آدمای مذهبی خیلی دور نیستن، گاهی وقتا من هستم، گاهی وقتا تو هم هستی؛ الکی جلوی حقیقت سر نفی تکون ندیم...
زاهدا! من که خراباتی و مستم به تو چه؟! ساغر و باده بُود بر سر دستم، به تو چه؟ تو اگر گوشه ی محراب نشستی، صنمی گفت چرا؟ من اگر گوشه ی میخانه نشستم، به توچه؟ تو که مشغول مناجات و دعایی چه به من من که شب تا به سحر یکسره مستم، به توچه؟ آتش دوزخ اگر قصد تو و ما بکند تو که خشکی چه به من، من که تر هستم به توچه؟!... می خواستی که داد شوی : خسته ام عزیز! یک دست خسته تر دهنت را گرفته بود!... -مهدی موسوی 2-در مورد my special someone <3 : کدام بوسه تو را به خواب می برد؟ و بی خوابی هزار ساله ی تو را درمان می کند انکار نکن. تشنه ی یک جرعه خوابی و من بوسه هایم را حرام خواب تو نمی کنم. شرط ما این نبود. گفتی که خواب فاصله است. می ترسیدی کسی در رؤیاهات در کابوس هایت... در توهم خاکستریت جای تو را بگیرد. عاشقم بشود و با بوسه ای خواب بیدارم کند. نترس! هیچ بوسه ای مرا از خواب بیدار نمی کند من خواب نیستم فقط خودم را به خواب زده ام! -نیلوفر لاری پور در تاریخ ابنعساکر (ج 6 / ص 338) آمده است که شمر بن ذیالجوشن را در
حال مناجات با خدا دیدند و از او پرسیدند که “کیف یغفر الله لك و قد أعنت على قتل ابن
رسول الله؟” چگونه توقع آمرزش خدا را داری در حالی که فرزند پیامبرش را کشتهای؟ شمر
به صراحت و روشنی پاسخ میدهد: “ان امراءنا أمرونا بأمر فلم نخالفهم و لو خالفناهم
كنا شرا من هذه الحمر الشقاة” حاكمان ما امر کردند و ما اطاعت کردیم و اگر مخالفت
میکردیم از کافران و اهل شقاوت بودیم.
درب خودرو باز است . . . -ماشین دکتر علی شریعتی توی همکلاسی هاش یه دختر چاق و زشت و لوس و حسود هم بوده (یه شخصیّتی داشته شبیه خواهرای سیندرلا) که داشت حرف اونو گوش میداد، دختر هم که مشغول حرف زدن بود نفهمید اون دختر لوس یه خنده ی موذیانه ای کرد ...بیچاره :( روز بعد وقتی برادرشو می بره مدرسه باز می بینه اون عروسکو، و بعد باز توی مدرسه واسه ی دوستاش خاطره هاشو با اون عروسک –عروسکی که نداره!- تعریف می کنه، و بعد که میخواد برادرشو از مدرسه برداره توی راه اونقدر به اون عروسک زل می زنه که زمان از دستش میره. وقتی به خودش میاد که صاحب مغازه داشته اونجارو تعطیل می کرده، صاحب مغازه یه لبخند بهش میزنه و سرشو تکون میده و رد میشه. دختر یادش میفته که برادرشو برنداشته! واسه همین میدوه و می بینه برادر کوچیکش دم در حیاط مدرسه ش پاهاشو بغل کرده و یه گوشه کز کرده و داره از سرما میلرزه. خواهرشو که می بینه یهو می زنه زیر گریه و میگه فک کردم دیگه منو نمیخواین! خواهرش بعد توی راه کلّی دلداریش میده و اشکاشو پاک می کنه و با همه ی پولایی که واسه ش مونده بوده واسه ش یه کم شیرینی میخره. برادرش نصفشو میخوره و یواشکی نصفه شو میذاره توی جیب کوچیک و پاره ش (خواهرش نمیدونه، مامانم هم وقتی به این جای قصّه می رسید نمی گفت. امّا احتمالاً اون نصفه رو میخواد به دختر همسایه شون بده که اونم مثه خودش 7 سالشه! ولی دوست داشتن که سن و سال نمیشناسه. آدم تو هر سنّی یه جوری عاشق میشه. هرچیم که بد و بی احساس بشه آخر یکی پیدا میشه که حرف دلشو بشنوه و وقتی اسمشو صدا میزنه،... ته دلش بلرزه... بیچاره پسره! وقتی میخواست اون نصف شیرینیو در بیاره و بده به دختر کوچیک همسایه شون، می بینه که نیست. خودشم نمیدونه، امّا ما میدونیم که وقتی که داشته از این طرف کوچه میرفته اونطرف کوچه، کلوچه از جیب سوراخش میفته و بچّه هم که همین طوری عقل نداره، چه برسه وقتی عاشق میشه و میخواد بره عشقشو ببینه! واسه همین نمی فهمه. بدبخت اون پسره که اون دختر وقتی منتظر شیرینی بود و دید که نیست، فکر کرد پسره بش دروغ گفته واسه همین با اون قهر کرد. خیلی زود بعد آشتی کردند. آدم گاهی وقتا با کسی که دوست داره از عمد قهر می کنه،... واسه آشتی کردناش! :) ) روز بعد همینطور، روزای بعدم تقریباً هیمنطور. تا این که یه بار مغازه دار میاد بیرون و با عصّبانیت از دختر می پرسه که چی می خوای تو هر روز میای زل می زنی به شیشه ی مغازه ی من؟ دختره هم میزنه زیر گریه و تقریبا ً همه چیو واسه مغازه دار میگه (البتّه نه همه چیز، هنوز اونقد عزّت نفس داشته که از بعضی چیزا چیزی نگه، بعضی چیزایی که حتّی توی این قصّه هم نیس :( ... ). دختر بهش میگه که یه مقدار پول خیلی خیلی لازم داره، امّا به مغازه دار نمیگه واسه چی میخواد اون پولو (آدما بیشتر وقتا از حرفایی که نگفته می مونن بیشتر ضربه می خورن، تا حرفایی که زدن). مغازه دار دلش واسه ی دختر میسوزه و بهش میگه اگه بعد از مدرسه بیای واسه م کار کنی بعد از یک ماه هرچقدر پول خواستی بهت میدم (مغازه دار بیچاره هم خیلی پول نداشته، امّا وقتی میگه هرچقدر پول خواستی بت میدم، میدونه داره به کی میگه. میدونه که اون دختر پول زیادی نمی خواد. این مغازه دار هیچ وقت همچین حرفیو به اون خواهر سیندرلای لوس نمی زنه) دختر میگه میگید چیکار کنم؟ مغازه دار جواب میده بعضی از مشتری ها که میان، عروسکو سفارش میدن و بعد من باید ببرم عروسکو دم در خونه ی اونا. این کارو تو بکن از این به بعد. دختر قبول می کنه و 29روز این کارو می کنه. صبح روز سی ام با خوشحالی از خواب بیدار میشه (چون داشته به اون چیزی که میخواسته می رسیده، آدم اگه واسه ی یه چیزی که میخواد تلاش کنه، سختی بکشه، بیشتر قدرشو میدونه تا این که همین جوری راحت اونو به دست بیاره) و میره پیش مغازه دار. مغازه دار میگه این بسته رو ببر به این آدرس. دختره می بره تا اون آدرس بسته رو و همین که زنگ درو می زنه همکلاسیش درو باز می کنه. اونم نه یه همکلاسی معمولی،.... همون خواهر سیندرلا... :-& با دستای زشت و چاق و چربش بسته رو میگیره و یکی دیگه از اون خنده های زشتش می کنه و درو محکم می بنده (آدما وقتی میخندن خیلی قشنگ تر میشن، -متأسّفانه- حتّی آدمای بد). وقتی برمی گرده توی مغازه به صاحب مغازه میگه خُب حالا پولمو بده! صاحب مغازه همین که پولو به دختر میده، دختر پولو برمیگردونه و میگه من پول نمیخوام! این پول دقیقاً اندازه ی قیمت اون عروسکه س که وسط ویترین گذاشتین! صاحب مغازه میگه کدوم عروسک؟ دختره میگه بیاین تا بتون نشون بدم! وقتی میرن بیرون دختر یه لحظه قلبش میریزه پایین، می بینه اونی که دوست داشته، نیست. (این نیست واسه ی شما یه فعله، واسه اون دختر یه دنیا غم... کیه که بفهمه؟) شاید عروسکای قشنگ تر از اون هم اونجا بودن (که بودن) امّا اون عروسک خودشو میخواست. عروسکو واسه ی قشنگیش دوست نداشت، عروسکو دوست داشت به خاطر حسّ قشنگی که داشت، به خاطر خودش (مرجع ضمیر "ش" در "خودش" عروسکه، نه دختر). مغازه دار میگه کدوم عروسک؟ دختر که توی شُک بود میگه هیچکدوم...میشه پول منو بدید؟ (عروسک الآن کجا بود؟ خیلی ناراحت میشه دختر اگه بدونه الآن زیر دست خواهر سیندرلاس، البتّه زیر دستش نه، زیر تختش. وقتی جعبه ی عروسکو که همین دختر قصّه مون واسه ش برد، باز کرد، یه کم نگاه کرد عروسکو با اون چشمای احمقش، بعد پرتش کرد زیر تختش.) کسی از این جا به بعد قصّه رو تعریف نکرده، امّا اونجوری که من اون دخترو توی اون صدباری که مامانم واسه م همین قصّه رو گفت شناختم (صدبار دیدار بسّه واسه این که یه نفرو تا یه حدّ قابل قبولی بشناسی) احتمالاً رفت توی راه یه بسته شیرینی خرید واسه ی برادر کوچیک ترش، بعد اون عاشق بدبخت با اون شیرینی ها ده، بیست باری با اون دختره قهر و آشتی کرد.

ادامه مطلب

مرد داستان
فروش / یوستین گاردر / مهوش خرمی پور
چند کیلو خرما
برای مراسم تدوین / کارگردان سامان سالور

قصّه ی یه دختریو میخوام بگم که هیچی پول نداشت، امّا آدمایی که پول ندارن مثه پولدارا دل دارن، واسه همین هم یه بار وقتی داشت برادر کوچیک ترشو می برد مدرسه، توی راه توی ویترین یه مغازه ی عروسک فروشی یه عروسک خیلی قشنگ می بینه و دلش میخواد. می بینه که اون عروسک خیلی گرونه، واسه همین کلّی ناراحت میشه که نمیتونه اونو بخره. توی مدرسه که می نشسته خاطره هاشو با اون عروسک واسه ی بقیّه ی دخترا تعریف می کنه، این که چقد اون عروسکه قشنگه و چه بازی هایی که با اون نکرده، دخترا هم میدونستن که پول خریدن همچین عروسکیو نداره، ولی چون میخواستن ناراحت نشه حرفاشو خوب گوش می کردن.
| Design By : Night Melody |

